تبليغاتX
شيعه

امام صادق (ع) : اگر خواهي راز تو را دشمن نداند ، با دوست مگوي.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
جهان در عصر حضرت مهدي (ع) چگونه است؟

يوسف زهراپرسش : اوضاع عمومي جهان در عصر دولت حضرت مهدي عليه السلام چگونه خواهد بود؟

پاسخ : وقتي مهدي موعود عليه السلام ظاهر شد و در جنگ پيروز گشت و بر شرق و غرب جهان تسلط يافت، تمام زمين به وسيله يك حكومت جهاني اسلامي اداره مي شود. براي تمام بلاد و استانها، استانداران لايقي را با برنامه كار و دستورات لازم گسيل مي دارد. به واسطه كوشش و جديت آنان ، تمام زمين آباد و معمور مي گردد. خود مهدي (ع) هم از دور ، تمام حوادث و جريانات كشور پهناور زمين را زير نظر دارد و تمام نقاط زمين ، برايش مانند كف دستي مي گردد. اصحاب و يارانش نيز از فاصله هاي دور ، وي را مشاهده مي نمايند و با او تكلم مي كنند.


عدل و دادش تمام زمين را فرا مي گيرد. مردم با هم مهربان شده با صدق و صفا زندگي مي كنند. امنيت عمومي همه جا را فرا مي گيرد و كسي در صدد آزار ديگري نيست. وضع اقتصادي مردم بسيار خوب مي شود بطوري كه مستحق زكات پيدا نمي شود. بارانهاي نافع پي در پي مي بارد. تمام زمين سبز و خرم مي گردد. بركات و محصولات زمين زياد مي شود. اصلاحات لازم در امور كشاورزي به عمل مي آيد. توجه مردم به خدا زياد مي شود و گرد معاصي نمي گردند. دين اسلام دين رسمي جهاني شده بانگ توحيد از همه جا بلند مي گردد. در امور راه سازي برنامه هاي جالبي را به مرحله اجرا مي گذارند. در امر راه سازي به قدري جديت مي نمايند كه حتي مساجدي را كه سر راه ساخته شده خراب مي كنند. براي خيابانها پياده رو احداث مي نمايند. به پياده ها دستور مي دهند از پياده رو عبور كنند و به سواره ها امر مي كنند در وسط خيابان حركت نمايند.

تمام پنجره هايي را كه به كوچه باز شده مسدود مي سازد. از ايجاد مستراح و ناودان در كوچه مانع مي شود. حتي مساجد مشرف و عالي را خراب مي كند. پيش آمدگي هاي ساختمانها را نيز خراب مي كند. مناره ها و مقصوره ها را ويران مي سازد.

در عصر مهدي عليه السلام عقول مردم كامل مي گردد و سطح معلومات عمومي بالا مي رود به طوريكه زنها در خانه خويش از عهده قضاوت بر مي آيند.

حضرت صادق عليه السلام فرمود: علم و دانش به بيست و هفت قسمت تقسيم شده ، اما تا كنون بيش از دو قسمت آن در دسترس بشر قرار نگرفته است. وقتي قائم ما قيام نمود بيست و پنج قسمت ديگر را آشكار مي كند و در بين بشر پخش مي نمايد.

ايمان مردم كامل مي گردد و كينه از دلشان بيرون مي رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

درس حسینی عشق است و عشق در قلب است و سوز بر جان و آن آتش بر وجود،

 سوختن و شعله ور شدن و ذوب شدن برای معشوق. حسینی گونه جنگیدن جانبازی است.
                                                         
                                                                                          « شهید مهدی باکری »
میان ما و حسین همین خون فاصله است.          « سید مرتضی آوینی »
 
 
آن روزها دروازه‌اي براي شهادت داشتم و حالا معبري تنگ، هنوز براي شهيدشدن فرصت هست؛ دل را بايد صاف كرد. پروردگارا مرگ مرا جز شهادت در راه خودت قرار نده.

مقام معظم رهبري
 
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود :

هر كس از روي صدق شهادت را طلب كند، خداوند به او ثواب آن را عطا خواهد كرد، هر چند به شهادت

نرسد.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

1- علماء کم می شوند

 2- زکات قطع می شود
 
 3- منکرات ظاهر می شود

 4- دروغ صحبت مجلس می شود

 5- بزرگ بر کوچک رحم نکند

 6- کوچک احترام بزرگ را نگه ندارد

 7- نمازها عقب می افتد

 8- به پدر و مادر دشنام می دهند

 9- شراب می نوشند

10- مردان از زنان خود فرمان می برند

11- به همسایه جفا می کنند

12- حیاء کودکان کم می شود

13- بناهای محکم می سازند

14- حکم به جور ستم کنند

15- برادر به برادر حسد می ورزد

16- شریکان به یکدیگر خیانت می کنند

17- وفا کم می شود

18- زنا آشکار می شود

19- مردان با لباس زنان زینت می کنند

20- از زنان حجاب و حیا می رود

21- دلهای مردم پر از کبر و خود پرستی می شود

22- احسان و نیکی کم می شود

23- گناهان بزرگ آسان می شود

24- مردم به جهت مال طالب مدح می شوند

25- اموال خود را خرج غنا ( آواز ) و خوانندگی می کنند

26- به دنیا مشغول می شوند و فکر آخرت نیستند

27- پرهیزکاری کم و طمع زیاد می شود

28- فتنه و اضطراب زیاد می شود

29- مؤمن ذلیل و منافق عزیز می گردد

30- روی آنها مانند آدم و دلهای آنها مانند شیطان مثل گرگ درنده است

31- اگر با آنها بنشینی و از آنها پیروی کنی ترا به شک می اندازند و اگر با آنها سخن گویی به تو دروغ گویند

32- امیدهای ایشان دراز و عمرهای آنان کوتاه است

33- اگر با آنها مراوده نکنی غیبت تو را می کنند

34- کودکانشان شوخ اند و بزرگانشان بد اخلاق و مخالف زمان

35- باران در غیر وقت از باب عذاب و اذیت می بارد

36- شکم های ایشان خدایشان و زنانشان قبله ایشان و پول دین آنهاست

37- مردان به جای ازدواج در کوچه و بازار عمل زشت انجام می دهند

38- بازارها کساد ، تاجر رباخوار ، عابد ریاکار ، عالمان پر طمع ، امیران پر ستم می شوند

39- قرآن را جز با صدای خوش نشناسند و مگر در ماه رمضان عبادت نکنند

40- زنها به زنها شوهر کنند

41- مدح و ثنا زیاد می شود

42- در هنگام ظهور احدی نمی ماند مگر به نبوت پیامبر گواهی می دهد

43- اجناس گران می شود

44- به کفار شبیه شوند به گفتار و رفتار و راه رفتن و حرکات

45- منفعت در تجارت کم می شود

46- برکت مال کم می شود

47- زنان سلطنت یابند

48- اسباب ظلم و جور و کفر در دنیا زیاد شود

49- احکام دین به رأی هر کس می شود

50- قطع رواج پول ایران به عراق ( کسی پول به عراق نمی فرستد )

51- معدن علم از نجف به قم منتقل می شود

52- خروج سفیانی

53- ندای آسمانی ( هذاالمهدی )

54- طلوع آفتاب از مغرب

55- قتل نفس زکیه

56- قبل از قیام سالی خواهد بود که میوه ها و خرما فاسد شود و شکوفه نکنند

57- مشروطه شدن دولت اسلامی

58- مردها شبیه به زنها می شوند و زنها شبیه به مردها

59- لئیمان و نادانان به بزرگی رسند و پادشاهی کنند

60- فرزندان زنا زیاد شوند

61- جاسوس و سخن چین و عیب جو و نویسنده بسیار گردد

62- ربا را به صورت خرید و فروش و رشوه را به اسم هدیه حلال می شمارند

63- علم را به جهت غیر دین یاد می گیرند

64- دوستان خود را از پدران محترم تر دانند

65- از ترس فرو مایگان را سر کرده و گرامی می دارند

66- مردم پست عمارتهای عالی بر پا کنند

67- مردم به قبرستان می روند و آرزوی مرگ می کنند

68- علم را برای درهم و دینار (پول) یاد می گیرند

69- مردم در حین ملاقات یکدیگر ابتدا دشنام دهند و سلام را ترک کنند

70- اقوام خود را به جهت فقر ترک کنند

71- جماعتی که فرزند ندارند از بی فرزندی خشنود گردند

72- با بیگانگان هر چند بی اصل و نصب همنشینی کنند

73- قومی در حضور یکدیگر مثل حیوانات نزدیکی نمایند

74- تحصیل معاش بدون معصیت خدا دشوار شود

75- قناعت کم گردد

76- اهل و عیال و خویشاوندان توقعات زیاد نمایند

77- مساجد را جای حدیث دنیا کنند

78- تمام همت خود را صرف شکمهایشان کنند
 
79- اوقاتشان را صرف دنیا کنند

80- آداب نماز را ضایع کنند به حدی که اگر 50 نفر نماز خوانند از یکی قبول شود

81- بداخلاقی و مرگ نا گهانی بین مردم زیاد شود

82- زنها میل به مردان بیگانه نمایند و دیگران را مایل به خود سازند

83- سرهای خود را مانند کوهان شتر ببندند

84- مردم نماز را ضایع کنند و عقب لذات روند

85- طلا بسیار نقصان گردد و طلای سفید طلب نمایند و یافت نشود

86- مردم با کاغذ معامله نمایند

87- دین را به دنیا بفروشند

88- زنان زیاد می شوند

89- آیات را برای خود و به نفع خود معنا می کنند

90- به فقیری چیزی ندهند

91- فقه را برای غیر خدا یاد گیرند

92- مال حلال کم شود

93- برای مؤمن بدست آوردن پول حلال سخت تر از ضربت شمشیر است

94- مسخره ها را احترام کنند

95- در شهرها و راهها غارت زیاد شود

96- کتابها و افسانه ها را می خوانند ، قرآن و حدیث را نمی خوانند

97- مردم به قبرستان روند و گویند خوشا به حال آنانکه مرده اند و این ظلمها را نمی بینند

98- از نماز صبح کوتاهی می کنند و ترک می کنند

99- غذای خوب و رنگارنگ می خورند

100- بازی با آلات قمار می کنند

101- شوخی و مشی آنها بد گفتن به پدر و مادرهاست

102- مستی غفلت آنها را گرفته ، در ظاهر حاجتت را بر می آورند و در باطن دشمن اند

103- همنشینی با ایشان از روی تقوا نیست و چون جدا شوند یکدیگر را مذمت کنند

104- اگر عالم باشی مسخره ات کنند و اگر جاهل باشی راهنمایی ات نمی کنند

105- اگر طلب علم کنی گویند ریاکار است

106- اگر سخن نگویی گویند عاجز و نفهم است و اگر سخن گویی گویند پر گو است

107- عیب خود نبینند و به عیب دیگران مشغولند

108- پیمانها شکسته شود و احترام کم گردد

109- ستاره دنباله دار عرب را مضروب گرداند و طلوع کند

110- جویبارها خشک شود

111- طعام حرام زیاد گردد و مردم آن را شیرین شمرند

112- اموال را با بارها حمل و نقل نمایند

113- صله رحم منقطع گردد
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
حضرت علي عليه السلام :
همانا نترسم من بر شما مگر در دو چيز : پيروي هوي و درازي اميد . اما پيروي هوي ، پس همانا از حق باز مي دارد و اما درازي اميد ، پس آخرت را از ياد مي برد.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

امام علي (ع) : پيروزي در پايان نگري است و پايان نگري در پايداري تدبير و پايداري تدبير در نگاه داشتن راز است.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
حضور شیطان موقع نماز خواندن:

يوسف زهرازماني كه انسان مي خواهد نماز بخواند ، شياطين دور او را مي گيرند تا نگذارند نماز برگزار شود. وعده مي دهند كه هنوز زود است و براي نماز وقت زيادي مانده ، فعلا خسته اي قدري استراحت كن ، الان گرسنه اي قدري غذا بخور ، بعدا نماز را خواهي خواند.

بعد از اين كه مشغول نماز شد او را وسوسه مي كنند و توجه او را از نماز و اطاعت منصرف مي نمايند. و به چيز ديگري مشغول مي دارند ، فكر انسان را به همه جا مي برند به جز نماز.

حضرت رسول اكرم (ص) فرمودند : وقتي بنده اي مشغول نماز و ذكر خدا مي شود ، شيطان مي آيدو به او مي گويد : به ياد فلان چيز باش ، فكر فلان كار را بكن ؛ اين قدر وسوسه مي كند تا انسان را از فكر نماز بيرون ببرد و به شك اندازد ، به طوري كه نداند چند ركعت نماز خوانده است.


در حديث ديگري آمده : وقتي انسان مشغول نماز شد شيطان مي آيد سد راهش مي شود و تحريكش مي كند تا از نماز دور گردد. در اين موقع جنگ و نزاع ميان نمازگزار و شيطان برپا مي شود.

به همين جهت آن مكاني را كه براي نماز انتخاب شده محراب مي گويند ، محراب مكان حرب و جنگ است ، چون شيطان موقع نماز در آن مكان مي آيد ، وسوسه مي كند كه انسان را منصرف كند و انسان كوشش مي نمايد با او مخالفت نمايد . گاهي شيطان غالب مي شود و توجه انسان را از نماز بيرون مي برد و گاهي انسان ، اين زد و خورد تا آخر نماز ادامه دارد.

لذا به انسان دستور داده شده كه وقتي مي خواهد نماز يا قرآن بخواند ، از اول آماده باشد و خود را مسلح نمايد ، ضربه اول را به او بزند و آن ضربه پناه بردن به خدا از شر شيطان و وسوسه هاي اوست ، قرآن هم با كمال صراحت مي فرمايد:

هنگام قرآن خواندن ، پناه به خدا ببر از شر شيطان رانده شده.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
عکسي از قبرستان بقيع:
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
شيطان و صوفي:
 

يوسف زهراهمه مي خواهند كارهاي بزرگي را كه شيطان انجام مي دهد ، بشناسند و پي به حقيقت و ذات كثيف او ببرند و بدانند خيانت ها و جنايت هاي او تا جه اندازه بوده است. لذا داستاني را كه در ضمن آن ،شيطان خود را معرفي كرده مي آوريم.


روزي « علي بن محمد صوفي » شيطان را ديد.

آن ملعون از صوفي پرسيد : چه كسي هستي؟ جواب داد : من از فرزندان آدم (ع) هستم. شيطان گفت: لا اله الا الله تو از قومي هستي كه گمان مي كنند از دوستان خدايند، در حالي كه معصيت او را مي كنند ، مي پندارند از دشمنان شيطان اند در حالي كه اطاعت او را مي نمايند.

صوفي گفت : تو چه كسي هستي ؟


جواب داد: من صاحب قدرت و اسم بزرگ و طبل عظيم هستم. من قاتل هابيلم، سوار شوند در كشتي نوحم، پي كننده ناقه صالحم، روشن كننده آتش ابراهيمم، طراح قتل يحيايم، غرق كننده قوم فرعون در رود نيلم، به حركت آورنده وسائل سحر و جادو در برابر موسايم، سازنده گوساله سامري بني اسرائيلم، من سازنده و صاحب اره بر فرق زكريايم، حركت كننده با لشكر ابرهه براي خراب كردن خانه كعبه با فيلانم، طراح قتل پيامبر اسلام در احد و حنينم، به وجود آورنده لشكر صفينم، من القا كننده و به وجود آورنده حسد روز سقيفه در قلوب منافقانم.

من صاحب هودج در روز جنگ بصره و بعيرم، من شتر عايشه در روز جملم، دشنام دهنده در روز عاشورا به مومنانم، من امام و رهبر ، پيشوا و دستور دهنده منافقانم، من بزرگ عهد و پيمان شكنانم، من ركن و ستون ظالمانم، گمراه كننده مارقينم، نابود كننده اولينم، به انحراف كشنده و گمراه كننده آخرينم ، نه مخلوق از گل بلكه خلق شده از آتشم، غضب شونده رب العالمينم، من لعنت و رانده شده خدا و فرشتگان و جن و انس و همه مخلوقاتم.

صوفي گفت : تو را به حق آن خدايي كه به گردن تو حق دارد، مرا راهنمايي كن بر عملي كه به واسطه آن تقرب به خدا پيدا كنم و به واسطه آن در مشكلات روزگارم كمك بگيرم.

شيطان گفت : در دنيا به آن چه تو را كفايت كند قانع باش و كمك بگير بر آخرت خود به دوستي علي بن ابي طالب و دشمن باش با دشمنان او . به درستي كه من عبادت كردم خدا را در هفت آسمان و معصيت نمودم او را در هفت زمين، نيافتم هيچ ملك مقربي و نه نبي مرسلي را مگر اين كه به واسطه دوستي علي عليه السلام به خدا نزديك شده باشد.

صوفي مي گويد : ناگهان از پيش چشمم غايب شد. آمدم پيش امام باقر عليه السلام و اين خبر را براي ايشان گفتم حضرت فرمود: آن ملعون شيطان بود كه به زبان ايمان آورد و در قلب خود كافر شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
شيطان در روز عاشورا:
شيطان لعين تصميم گرفته كه انتقام خود را از اولاد آدم بگيرد. لذا در تمام اختلافات حضور پيدا مي كند، در تمام جنگها حاضر مي شود و جبهه دشمن را تقويت مي كند، فراريان را با حيله بر مي گرداند، به سوي ميدان مي كشاند و آتش جنگ را شعله ور مي سازد.

يكي از آن جاها روز عاشورا بود كه تمام لشكريان خود را جمع كرده و به پايكوبي و رقص پرداخت. هر كس از لشكر امام حسين عليه السلام شهيد مي شد ، از خوشحالي فرياد مي زد و رقص مي كرد. هر كدام از لشكريان عمر سعد فرار مي كردند، شيطان به صورت يكي از سر كرده هاي لشكر در مي آمد و سر راه شان را مي گرفت و آنان را به ميدان بر مي گرداند. مي گفت: واي بر شما، اين همه جمعيت و مردان شجاع ، از يك نفر تشنه و بي كس و مجروح گريزان شده ايد ؟ مردانگي و غيرت شما كجا رفت ؟ بر گرديد او را محاصره كنيد، با ضرب شمشير از پاي درآوريد و اگر نمي توانيد، او را تير باران نماييد.


با حيله و نيرنگ لشكر را بر مي گردانيد و شوري ديگر در جنگ ايجاد مي كرد. ولي آنها چون جرأت نمي كردند از نزديك با امام حسين عليه السلام بجنگند از دور ، آن قدر تير به سوي آن مظلوم انداختند كه مانند مرغ پر در آورده بود. وقتي كه تير سه شعبه زهر آلود بر سينه امام نشست و از پشت سر بيرون آمد، امام عليه السلام از بالاي اسب بر زمين افتاد. شيطان ميان آسمان و زمين از خوشحالي فرياد زد و گفت: امروز كينه خود را بر سر اولاد آدم خالي كردم و انتقام خود را گرفتم. او مي كوشيد تا لشكر زودتر كار حسين عليه السلام را تمام كند.

زينب مي فرمايد: وقتي ابن ملجم ضربت بر سر پدر بزرگوارم زد، من آثار مرگ را در ايشان ديدم، پيش رفتم و عرض كردم: اي پدر بزرگوار ! ام ايمن حديثي از براي من گفته است دوست دارم آن را از دو لب مبارك شما بشنوم. آن حضرت فرمود: اي نور ديدگان من ! حديث همان است كه ام ايمن به تو گفته و برخي از مصيبت هاي كربلا و گرفتاري هاي آن روز را براي دخترش زينب بيان كرد تا جايي كه فرمود: زماني كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ما را به اين حديث خبر مي داد، فرمود:

يا علي ! در آن روز، ابليس با شياطين خود، از شدت شادكامي در سرتاسر زمين پرواز مي كند و به شياطين و هوادارانش مي گويد: اي جماعت شياطين! شاد باشيد كه انتقام خود را از فرزندان آدم گرفتم، برترين بدبختي را براي آنها فراهم كردم، جهنم را به آنها به ميراث دادم، مگر جماعتي كه دست به دامن اين خانواده شوند و از آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم ياري جويند.

اي شياطين! بر شما باد كوشش در راه ايجاد بدبيني به اين خانواده ، كاري كنيد كه به اين خانواده و دوستان آنها دشمني ورزند تا كفر و گمراهي در مردم استوار شود  و يك نفر از آنها رستگار نگردد.

بعد از آن ، حضرت علي عليه السلام به زينب فرمود: اي نور ديدگانم! بي گمان ابليس در اين سخن راست گفت، با اينكه كار او هميشه دروغ گفتن است، زيرا مي داند هيچ عمل صالحي با داشتن دشمني با شما فايده اي ندارد، هيچ گناهي با داشتن دوستي شما ضرر و زياني به انسان نمي رساند ( مگر گناهان كبيره ) ، يعني شيعيان شما به واسطه علاقه اي كه به شما دارند، از گناه و معصيتي نمايند و موفق به توبه شوند و گناهان خود را ترك نمايند ضرري متوجه آنها نمي شود.

و دشمنان شما، به واسطه دشمني و عداوتي كه با شما دارند، اگر مانند جن و انس خدا را بپرستند، عبادات آنان سودي به حالشان نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
نجات علامه مجلسي در عالم برزخ:
عالم بزرگ، سيد نعمت الله جزائري از علماي برجسته عصر علامه محمد باقر مجلسي(ره) بود، و به اصفهان آمد و در محضر علامه مجلسي، بهره هاي علمي فراوان برد، و آنچنان به او نزديك شد كه مانند يكي از اهل خانه علامه مجلسي به شمار مي آمد.

علامه مجلسي نظر به اينكه داراي شاگردان و خدمتكاران، و مورد احترام مقامات دولتي و مرد بود، زندگيش تا حدودي داراي تشكيلات به نظر مي رسيد، به نظر مي آمد كه مثلا برخلاف زهد و پارسايي اسلامي است.

مرحوم سيد نعمت الله جزائري مي گويد: روزي با كمال تواضع، به علامه مجلسي تذكر دادم، سرانجام گفتم: من كوچكتر از آن هستم كه با شما در اين خصوص كه در ظاهر متمايل به دنيا شده ايد، بحث كنم، ولي با شما عهد مي كنم كه هر كدام قبل از ديگري از دنيا رفتيم به خواب ديگري بيائيم، تا روشن گردد كه در اين مورد آيا حق با من است يا با شماست؟ علامه مجلسي اين پيشنهاد را پذيرفت.


پس از مدتي علامه مجلسي از دنيا رفت، عموم مردم عزادار شدند، و به عزاداري پرداختند، بعد از يك هفته كنار قبرش رفتم، و پس از قرائت قرآن و دعا، همانجا خوابم برد، در عالم خواب ديدم گويا علامه مجلسي از قبر بيرون آمده، لباسهاي زيبا در تن داشت و چهره اش با شكوه بود، در همين هنگام يادم آمد كه علامه مجلسي از دنيا رفته است، دستش را گرفتم و گفتم: اي مولاي من ، هم اكنون طبق معاهده اي كه داشتيم به من خبر بده كه حق با من بود يا با تو، و به تو چه گذشت؟

فرمود: هنگامي كه بيمار شدم ، كم كم بر بيماريم افزوده شد و شدت يافت و به راز نياز با خدا پرداختم كه مرا نجات دهد، كه ناگهان شخص بزرگواري نزد من آمد و كنار پايم نشست و از احوال من پرسيد، از دردهاي شديدي كه داشتم به او شكايت كردم، دستش را روي انگشتان پايم نهاد، و گفت: آيا دردش آرام شد؟

گفتم : همانجا كه شما دست نهاديد، دردش برطرف گرديد، آن شخص دستش را به هر جاي بدنم مي كشيد، دردش رفع مي شد تا اينكه دستش را روي سينه ام گذارد، به طور كلي دردم برطرف گرديد، و ديدم جسدم در كنار افتاده و خودم در گوشه خانه ايستاده ام و با پريشاني به جسدم نگاه مي كردم، بستگان و همسايه ها و مردم آمدند و گريه مي كردند، من به آنها گفتم: شيون نكنيد، من از درد و بيماري راحت شدم، چرا گريه مي كنيد؟

ولي آنها همچنان مي گريستند و نصيحت مرا گوش نمي كردند، و بعد جمعيت آمدند و جسد مرا برداشتند و غسل دادند و كفن كردند و نماز بر آن خواندند و كنار قبر بردند، ديدم قبري را كنده اند و مي خواهند جسدم را در ميان آن بگذارند، من با خود گفتم: من از جسدم جدا مي شود، و با او وارد قبر نخواهم شد، ولي وقتي كه جسدم را در ميان قبر نهادند، من از شدت علاقه و اُنسي كه به جسدم داشتم، وارد قبر شدم و مردم روي قبر را پوشانيدند.

ناگاه منادي حق ندا كرد: اي بنده من محمد باقر، براي امروز چه آوردي؟

من اعمال نيك خود را برشمردم، قبول نشد ( يعني به عنوان عمل فوق العاده و كامل ، پذيرفته نشد).

باز همان صدا را از آن منادي شنيدم، مضطرب گشتم و در تگنا قرار گرفتم، در اين هنگام ناگاه بيادم آمد كه يك روز سواره در بازار بزرگ اصفهان مي گذشتم، ديدم گروهي در اطراف يك نفر مومن، اجتماع كرده اند و از او مطالبه طلب خود را مي كنند، و او را مي زنند و به او ناسزا مي گويند، او مي گفت: الان ندارم به من مهلت بدهيد، ولي به او مهلت نمي دادند، من به جلو رفتم و اعلام كردم كه او را رها كنيد، بدهكاريهاي او را من مي پردازم، مردم او را رها كردند و من بدهكاريهاي او را پرداختم، و او را به خانه ام آوردم و به او احترام و كمك كردم.

همين حادثه يادم آمد و عرض كردم: خدايا چنين عملي دارم، اين عمل را از من پذيرفتند، و امر كردند دري از قبرم به بهشت باز شد و مشغول نعمتهاي بي كران الهي شدم، و به دعاهاي مومنان و زيارت آنها از قبر من ، بهره مند هستم و من آنها را مي بينم ولي آنها مرا نمي بينند.

بنابراين اي سيد ، اگر من در دنيا داراي مكنت مالي نبودم، چگونه مي توانستم مومني را در بازار از چنگ خلق، نجات دهم و نتيجه اش را امروز اين چنين بگيرم.

سيد نعمت الله مي گويد: از خواب بيدار شدم و فهميدم كه آنچه را كه علامه مجلسي در دنيا جمع كرده بود، چون در راه مصالح مردم و اسلام مصرف مي شد، مايه نجات او گرديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

امام صادق عليه السلام فرمودند:

همه علم مردم را در چهار موضوع يافتم

1- اينكه پروردگارت را بشناسي.
2- بداني با تو چه كرده است.
3- بداني از تو چه خواسته است.
4- بداني چه چيز تو را از دينت بيرون بَرَد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
مرحوم آيت آلله ايازي:
مرحوم آیت الله ایازی ( رستمکلائی ) از اوتاد روزگار ما بودند .
در شهر رستمکلا ( بهشهر مازندران ) کلبه ایشان مملو از صفا و صمیمیت بود .
هر کس که بدانجا  می رفت گوئی در محضر صحابه خاص رسول الله نشسته
و لذا با آرامشی وصف ناپذیر از محضر این بزرگوار خارج می شد .
خدایش رحمت کناد .
مزار این عارف وارسته در ( مازندران - بهشهر - رستمکلا ) همواره محل نزول
برکات و الطاف الهی به سوی زیارت کنندگانش می باشد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
روايتي از امام علي(ع):
 
مام اميرالمومنين عليه السلام در جواب صعصعة بن صوحان که از ياران آن حضرت بود در باب دجّال و خروجش، به نشانه هايي از ظهور آقا حضرت بقية الله في الارضين ارواحنا له الفداء بياناتي فرمودند که اجمالاً به عرض دوستان عزيز مي رسد.

ابتدا امام عليه السلام اشاره فرمودند که همه ي علوم از آن خداوند بزرگ است ، والا يکي از مسلّمات مذهب شيعه اين است که دانش امام معصوم و برگزيده از طرف خداوند عالم ، نامحدود است؛ يعني از گذشته و آينده و حال اطلاع دارد، آن هم با قرينه ي « سلوني قبل ان تفقدوني » ( بپرسيد از من پيش از آنکه ديگر مرا نيابيد ) ، والا لازمه اش يا تناقص يا تهافت در کلام امام است. از يک سو مي فرمايد هر چه مي خواهيد تا من ميان شما هستم از من بپرسيد و از سوي ديگر مي فرمايد در ندانستن، من هم مثل شما هستم. ممک است نظر آقا اميرالمومنين اين باشد که مردم در پيشگاه خداوند همه مساوي هستند. بنابراين علم ما هم از جانب خداوند است که اگر نمي داد من هم مثل شما بودم. اجمالاً به اصل مطلب توجه فرماييد.

نزال بن سبره نقل مي کند که علي بن ابي طالب عليه السلام خطبه مي خواندند. پس از حمد و ثناي الهي سه بار فرمودند: « سلوني قبل ان تفقدوني » . پس ، صعصعة بن صوحان برخاست و عرض کرد: يا اميرالمومنين! دجّال کي خروج مي کند؟ فرمودند: خداوند سخنت را شنيد و از آنچه اراده کرده اي آگاه است. و قسم به خدا که سؤال شونده داناتر از سوال کننده نيست ( مگر آنچه را که خداوند تفضل فرموده است .) براي خروج دجّال علائم و نشانه هايي است که يکي از بعد ديگري واقع مي شود، البته پي در پي و طابق النّعال و اگر بخواهي براي تو بيان مي کنم. صعصعة عرض کرد: بفرماييد، يا امير المومنين!

امير المومنين عليه السلام فرمودند: مطالبي که مي گويم به خاطر بسپار و بدان که علائم خروج دجّال به شرح زير است:

1- مردم نماز را ترک مي کنند و در ميان مردم مي ميرد ( کنايه از اعراض مردم و بي تفاوت بودن در مقابل اين دستور حياتي است)

2- امانتها را ضايع مي کنند ( ديديم که چطور قرآن و خاندان رسالت را که امانت بزرگ الهي بودند به دست فراموشي سپردند و جامعه ي اسلامي را به تباهي کشاندند)

3- دروغ گفتن را حلال مي شمارند ( تحت عنوان سيايت اجتماعي و غيره )

4- ربا خوردن يکي از کارهاي معمولي جامعه مي شود

5- رشوه خواري در ميان مردم رواج پيدا مي کند

6- ساختمانها را محکم مي سازند

7- دين را به دنيا مي فروشند ( يعني براي دست يافتن به دنيا و نعمتهاي زود گذر آن از ارتکاب هيچ گناهي باک ندارند)

8- نابخردان و مردم کم عقل را بر کارها مي گمارند

9- زنان را در کارهاي اجتماعي و شخصي طرف مشورت قرار مي دهند

10- قطع صله ي ارحام مي کنند و از خويشاوندان فاصله مي گيرند

11- در کارهاي زندگي از هوي و هوس پيروي مي کنند ( با منطق دلم مي خواهد خود را قانع مي کنند)

12- در کشتار و خونريزي بيباک هستند

13- بردباري و حلم را به حساب ضعف و ناتواني مي گذارند

14- ظلم و بيدادگري را مايه ي مباهات و فخر قرار مي دهند

15- زمامداران در آن زمان از فاسقان و فاجران ( گناهگاران)اند و مردم با وجود ديدن فسق آنها ساکت هستند بلکه ياريشان مي کنند

16- وزيران دولتها ستمگران جامعه هستند ( که با تکيه بر مقام وزارت از هر ظلمي باک نخواهند داشت )

17- عارفان و مدّعيان مقام تهذيب نفس و تقوا خيانتکارانند ( به عقايد و افکار مردم خيانت مي کنند)

18- قاريان قرآن از افراد فاسق اند

19- شهادت دادن بر اساس زور به وجود مي آيد ( يعني از قدرتهاي فردي و اجتماعي سوء استفاده ميشود و مردم را وادار مي کنند که به نفع آنها شهادتهاي دروغين بدهند)

20- گناهاي علني شده، حيا و شرم از ميان برداشته مي شود ( مانند تشکيل مجالس علني از زن و مرد و پهن کردن بساط ميگساري و اعمال زشت جنسي ، رقصهاي دسته جمعي از زن و مرد و بر پا داشتن مجالس قمار و ... )

21- بهتان و برخلاف واقع گويي نسبت به مردم رايج مي شود

22- سرکشي و طغيان و بدرفتاري علني مي شود

23- قرآنها را با چاپهاي زرّين و جلدهاي زرکوب در اختيار مردم قرار مي دهند ( در صورتي که از عمل کردن به احکام و قوانين قرآن در ميان مردم خبري نيست بلکه درست برخلاف آنجه مي فرمايد عمل مي کنند)

24- مساجد را از لحاظ ساختمان مزيّن مي سازند ( در صورتي که از محتواي آن يعني تقوا خبري نيست )

25- مناره هاي مساجد را بسيار مرتفع مي سازند ( که از راه دور توجه بينندگان را جلب مي کند) اما از درون ( يعني تقوا) خالي است

26- اشرار و مردم دور از خدا و معنويت در جامعه محترم هستند

27- مردم در راه باطل و تقويت و پشتيباني از اشرار صفوف فشرده خواهند داشت

28- درکارهاي فردي و اجتماعي هواهاي نفساني مختلف است و هر دسته يک راه براي خودش انتخاب مي کند

29- پيمان شکني رايج مي شود و وعده ي الهي نزديک مي گردد

30- زنان با مردانشان به جهت حرص به دنيا در کار تجارت شرکت مي کنند

31- صداي فساق برخيزد و به آنها گوش فرا داده شود ( مورد توجه و مقبول ديگران باشند)

32- زعيم و حاکم برآن مردم رذل ترين افراد جامعه است ( فاقد تمام صفتهاي خوب )

33- مردم از بد کاران و فاسقان مي ترسند ( از شرّ آنها در امان نيستند)

34- دروغگويان از طرف مردم به عنوان راستگو تاييد مي شوند

35- خيانتکاران به عنوان امين مردم و پرچمدار امانت معرفي مي شوند ( نظير انتخاباتي که در سرتاسر جهان صورت مي گيرد، مانند انتخاب رئيس جمهورها ، نخست وزيرها ، يا نمايندگان مجلس که به عنوان امين اجتماع انتخاب مي شوند، در
صورتي که از اول اکثراً کار اين دسته خيانت به امانتهاي مردم بوده است)

36- هنر پيشه هاي آوازه خوان تربيت مي شوند

37- مردم گذشتگان را لعنت مي کنند


بحار الانوار ج52 / ص193

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
تعريف شيطان:
ازقدیم الایام افسانه شیطان ، همواره انسان ها را در دنیایی از وحشت و ابهام فرو برده بود و هم چنان ادامه دارد.
می گویند: برای بزرگ سالان ، شیطان عامل فریب و گناه است ، انسان را به معصیت وا می دارد تمایلات نفسانی را بیدار می کند، موجب سقوط و لغزش انسان می شود، خواسته های نامشروع را پدید می آورد.
و نیز : تمامی این صفات از شیطان و کار اوست، انسان از روی ندامت فریاد می زند ومی گوید : نفرین برشیطان، لعنت خدا و ملائكه بر او باد. این شیوه از زمان حضرت آدم (ع) معمول بوده که شیطان را مسئول هر کاری و عصیانی می دانسته اند.
درتعریف او گفته اند : شیطان ، قدرتی است نابکار و بسیار بد کار؛ نیرو و روحی است پلید و سرکش و طغیان گر ؛ حقیقت مطلب این است که شیطان ، اسم خاص نیست تا بر موجودی معین و مشخص دلالت کند و وجود مستقلی ندارد . اسمی است بی نشان ؛ مانند سیمرغ که وجود خارجی ندارد و هیچ نام و نشانی برای او نیست ، اغلب جاها که نام شیطان برده می شود مراد همان ابلیس است که از دستورهای خداوند سرپیچی و تکبر کرد.
شیطان و طرفدارانش در طول تاریخ در مقابل نیکان و نیک سیرتان قرار داشته اند و خواهند داشت.
شیطان اولین کسی که...
 شیطان اولین کسی بود که بعضی کارها را مرتکب شد و پیش از او کسی آن کارها را انجام نداده بود و آنها از این قرارند:
- اولین کسی که قیاس نمود و خود را از حضرت آدم (ع) برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاک در حالی که آتش از خاک بالاتر است.
- اولین کسی که در پیشگاه با عظمت الهی تکبر نمود و به دستور خالق خود عمل نکرد.
- اولین کسی که معصیت و نافرمانی خدا را کرد و آشکارا با او مخالفت نمود.
- اولین کسی که به دروغ گفت :خدا گفته از این درخت نخورید ، چون درخت جاوید است و اگر کسی از آن بخورد تا ابد زنده می ماند و با خدا شریک می شود.
- اولین کسی که قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصیحت می کنم.
- اولین کسی که نماز خواند و یک رکعت آن چهار هزار سال طول کشید.
- اولین کسی که منبر رفت و برای ملائکه سخنرانی کرد.
- اولین کسی که به خدا مشرک شد.
- اولین کسی که غنا و آواز خواند ، همان زمانی که آدم (ع) از درخت نهی شده خورد.
- اولین کسی که از خوشحالی سرود خواند و آن هنگامی بود که آدم به زمین آمد.
- اولین کسی که نوحه خواند و گریست ؛ چون او را به زمین فرستادند ، به یاد بهشت و نعمتهای آن نوحه و گریه کرد.
- اولین کسی که لواط کرد و لواط داد ؛ چون زمانی که به میان قوم لوط آمد خود را در اختیار آنان قرار داد تا با او لواط کنند.
- اولین کسی که دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم (ع) را با آن در آتش اندازند.
- اولین کسی که دستور ساختن حمام را در زمان حضرت سلیمان (ع) داد تا نظافت کنند.
- اولین کسی که دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد ، برای اینکه
موهای اضافی پای بلقیس پادشاه سبا را از میان ببرند.
- اولین کسی که دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان (ع) آن را روی خندق گذارد و بلقیس را آزمایش کند.
- اولین کسی که دستور ساختن صابون را داد تا مردم بدن و لباس خود را بشویند.
- اولین کسی که دستور ساختن آسیاب را داد تا مردم گندم های خود را آرد کنند.
- اولین کسی که با ابوبکر بیعت کرد تا مردم را منحرف کند و از مسیر حق برگرداند.
- اولین کسی که عبادت و بندگی او ، فرشتگان را به تعجب آورد.
- اولین کسی که به خدای خود اعتراض کرد.
- اولین کسی که شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق کرد.
- اولین کسی که سحر و جادو کرد و آن دو را به مردم یاد داد.
- اولین کسی که ساز درست کرد و خود آن را نواخت.
- اولین کسی که برای زیبایی زلف گذاشت.
- اولین کسی که برای مخالفت با پیامبران ریش خود را تراشید.
- اولین کسی که برای مست شدن مردم شراب درست کرد.
- اولین کسی که ساختن آلات لهو و لهب را به قابیل آموخت.
- اولین کسی که وقتی وارد جهنم می شود ،خطبه می خواند.
- اولین کسی که مکر و حیله و خدعه نمود.
- اولین کسی که نقاشی کرد و چهره کشید.
- اولین کسی که آتش حسدش شعله ور شد.
- اولین کسی که به ناحق مخاصمه و جدال کرد.
- اولین کسی که خدای تعالی به او لعنت نمود و او از ناراحتی فریاد کشید.
- اولین کسی که به خدا کفر ورزید.
- اولین کسی که گریه دروغی نمود.
- اولین کسی که عبادت و خلقت خود را ستود.
- اولین کسی که صورت های مجسمه و بت را ساخت.
- اولین کسی که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل او را لعنت کردند.
- اولین کسی که از ترس ملائکه فرار کرد و خود را مخفی نمود.
- اولین کسی که دستور مساحقه داد. امام باقر(ع) فرمود : وقتی خواسته ابلیس در قوم لوط عملی شد ، خود را به صورت زن درآورد و سراغ زنان آمد و گفت : آیا مردان شما با هم لواط می کنند؟ در جواب گفتنند : آری . دستور داد شما نیز با هم مساحقه کنید. 
منبع : كتاب شيطان در كمين گاه

معنی شیطان:
شیطان دو معنی دارد : یکی اصطلاحی ، و آن همان معنایی است که بر سر زبان مردم است . وقتی کلمه شیطان گفته می شود ، ذهن مردم متوجه آن ملعونی می شود که رو در روی خدا ایستاد و نافرمانی کرد و در برابر آدم (ع) سجده نکرد.

دیگری معنای لغوی آن است . شیطان از  «شَطَن » و «شاطن » گرفته شده و هر دو به معنی پلید ، خبیث ، پست و موجودی سرکش ، متمرد و نافرمان به کار برده می شود . به عبارت دیگر ، به هر چیز مرموز ، موذی و آزار دهنده گفته می شود. هم چنین به معنی منحرف و منحرف کننده ، یاغی و طاغی ، شریر و شرارت کننده ، دور بودن و دور شدن از حق و حقیقت ، دور شدن از رحمت و مغفرت الهی ، بد خوی و سخت دل ، بد جنس و بد ذات و نا پاک ، هلاک شده و هلاک شونده آمده است . این معانی و صفات در انسان باشد یا در جن ، در چهار پایان باشد یا در وحوش ، خزندگان و غیره همه اینها از معانی و مصادیق شیطان است.

و فرد شاخص آن همان معنا و مفهوم اصطلاحی آن است که در میان مردم معروف و مشهور است و آن ابلیس و لشگریان و اعوان و انصار و یاوران او است . همان کسی که باعث بد بختی و بیرون شدن خود و آدم (ع) از بهشت شد.
خلقت شیطان:
خداوند سه گونه موجود عاقل و با شعور آفریده :
 
یک نوع در آسمان ها هستند که همان فرشتگانند و از نور به وجود آمده اند که شهوت جنسی و خور و خواب و شهوات دیگر ندارند ؛ گناه از آنان سر نمی زند ، تسلیم محض پروردگار می باشند.
و یک لحظه نافرمانی او را نمی کنند ، خلقت آنها جلوتر از جن و انس بوده است.

نوع دیگر ؛ انسان است که خداوند متعال او را با دو دست قدرت خود پدید آورد و ملائکه بر او سجده کردند و استاد آنان شد ، هم عقل و هم شهوت در وجودش گذاشت ، و از خاک و آب به وجود آمده است.

نوع سوم ؛ نژاد جن است که خداوند ایشان را از آتش بی دود ( و باد) پدید آورد ، و مثل انسان عقل و شهوت به آنها داده شده است . خلقت جن قبل از خلقت آدم و هم زمان با خلقت نسناس بوده است .خداوند درباره خلقت آنان چنین فرموده :
« ما طایفه جن را قبل از انسان از آتش گرم و سوزان - و شعله ور بدون دود - آفریدیم ».

همان طور که خداوند ، نخست آدم (ع) را خلق نمود و سپس همسرش هوا را از جنش خودش آفرید، پدر جن ها هم که « مارج » نام داشت از آتش و سپس همسرش « مارجه » را نیز از او خلق نمود . « مارج و مارجه » با هم ازدواج کردند «جان » متولد شد و فرزندان « جان » دو طایفه شدند ، یک طایفه همان جن ها که در میان آنان ، هم مومن پیدا می شود و هم کافر ؛ طایفه دوم ، شیاطین شدند که پدر بزگشان « ابلیس » می باشد .ابلیس یکی از فرزندان جان است.
ازدواج شیطان:
راجع به ازدواج ابلیس که چه موقع بوده و با چه کسانی ازدواج نموده و همسر او چگونه پیدا شده و دختر چه کسی است؟ دو نقل قول شده :

مجمع البحرین در لغت شیطان می نویسد : وقتی خداوند متعال ، اراده کرد که برای ابلیس همسر و نسلی قرار دهد غضب را بر وی مستولی ساخت و از غضب او تکه آتشی پیدا شد ، از آن آتش برای او همسری آفرید.

در نقل دیگری آمده : ابلیس - که اسم اولی او عزازیل است - از همان اَوان جوانی ، در میان قوم خود مشغول عبادت و بندگی خداوند بود تا بزرگ شد و موقع ازدواج او رسید .

وقتی تصمیم به ازدواج گرفت با دختر « روحا » به اسم « لَهبا » که آن هم از طایفه جن بود ، ازدواج نمود . بعد از آن که اين دو با هم ازدواج کردند ، فرزندان زیادی از آن ملعون به وجود آمد که از شمارش بیرون رفت ، به طوری که زمین از آنها پر شد . همه آن ها مشغول عبادت شدند و مدتی طولانی ، خدا را ستایش نمودند . در میان ایشان عبادت و بندگی خود ابلیس از همه آنها بیشتر بود . از همین جهت ، بعد از آنکه خداوند اختلاف و خونریزی را در میان طایفه جن و نسناس ( طایفه ای به جای انسان فعلی بودند ) دید، هر دو طایفه را هلاک کرد.
 
و از میان آن طایفه فقط طایفه ابلیس را نگاه داشت . بعداً فرشتگان او را به آسمان بردند . آن ملعون هم ، در آسمان اول مدتی در میان ملائکه ، خدا را عبادت کرد بعد به آسمان دوم و سوم تا آسمان هفتم پیش رفت و با ملائکه هر آسمان خدا را ستایش کرد تا وقتی خداوند آدم ( ع ) را خلق نمود و دستور سجده داد او هم سرپیچی کرد و رانده شد.
پس زن و فرزندان او هم جزء هلاک شدگان هستند . او بدون زن و فرزند به آسمان رفته و آن جا هم که احتیاج به زن نداشت ، بعد از بیرون آمدن از بهشت هم ، زنی برای او به وجود نیامد.
چرا خداوند شیطان را آفرید ؟
بسیاری می پرسند : با این که خداوند می دانست شيطان سرچشمه همه وسوسه ها و گمراهی ها و فریب کاری ها می شود و همه بدبختیهای انسان از او خواهد بود ( آن هم موجودی هوشیار ، زرنگ ، کینه توز ، مکار ، پرفریب و مصمّم ) ، چرا او را آفرید ؟

اگر خدا انسان را برای تکامل و رسیدن به سعادت ، از طریق بندگی خود آفریده ، وجود شیطان که یک موجود ویران گر و ضد تکامل است چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟


در پاسخ می توان گفت : اولاً ؛ خداوند شیطان را از آغاز آفرینش انسان نیافرید ؛ چون خلقت او از اول پاک و بی عیب بود و به همین دلیل سالیان درازی در میان صف فرشتگان مقرب خدا جای گرفته بود. اگر چه از نظر خلقت و آفرینش جزء آنان نبود ، ولی بعداً با سوء استفاده از آزادی ، بنا را بر طغیان و سرکشی گذاشت و رانده درگاه خداوند و فرشتگان گردید و لقب شیطان گرفت .

ثانیاً ؛ اگر اندکی فکر کنیم خواهیم دانست که وجود شیطان ، این دشمن خطرناک نیز کمکی است به پیشرفت و تکامل انسانها و برای آن کسانی که ایمان دارند و می خواهند راه حق را بپیمایند وجود او مضر و زیان آور نیست ، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنان است .

راه دور نرویم همیشه نیروهای مقاوم در برابر دشمنان سرسخت ، جان می گیرند و سیر تکاملی خود را می پیمایند . وجود یک دشمن قوی در مقابل انسان باعث پرورش و ورزیدگی او می گردد . هم چنین همیشه در میان تضادها بالندگی و رشد معنا پیدا می کند ، هیچ موجودی راه کمال را نمی پوید مگر اینکه در مقابل دشمن نیرومندی قرار گیرد .

به عبارت دیگر ، تا در برابر دشمن نیرومند و با قدرت قرار نگیرد هرگز نیرو و نبوغ خود را بروز نمی دهد و به کار نمی اندازد . همین وجود دشمن مایه جنبش هرچه بیشتر انسان و ترقی او خواهد بود . مثلاً فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند ، کسانی هستند که در جنگهای بزرگ ، با دشمنان سخت درگیر بوده اند . سیاست مداران با تجربه و پر قدرت ، آنهایی هستند که در بحرانهای سخت سیاسی با دشمنان نیرومند دست و پنجه نرم کرده اند .

هم چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان ، گرچه او در برابر اعمال خلاف و زشت خود مسئول است ، ولی وسوسه های او برای بندگان خدا و آن هایی که می خواهند در راه حق قدم بردارند ضرر و زیانی نخواهد داشت ، بلکه به طور غیر مستقیم برای آن ها ثمر بخش خواهد بود.
اینکه شیطان تا کی مهلت دارد ؟ تا چه زمان زنده خواهد ماند ؟ کی میمیرد ؟ و به دست چه کسی کشته می شود؟ روایاتی وارد شده و احتمالاتی که از این قرارند:
 1. مهلت او تا روز قیامت است ؛ این احتمال درست نیست که درمقاله ای بعدی به ذکر دلایل آن می پردازیم :
 2. تا روز آخر دنیا ؛ همان روزی که خوشید و ماه و ستارگان تاریک می شوند و کوه ها مانند پشم زده شده روان می گردند و دریاها مانند آتش خروشان شعله ور می شوند و تمام جن و انس و ملائکه می میرند.
 3. مهلت او میان نفخع اول و دوم است ؛ نفخع اول وقتی است که اسرافیل در صور می دمد و همه موجودات جهان یک مرتبه از بین می روند . نفخع دوم آن وقتی است که اسرافیل در صور می دمد و همه خلایق دو مرتبه زنده می شوند . مهلت شیطان در میان این دو نفخع تمام می شود.

  4. تا زمان ظهور حضرت مهدی (عج) و به دست آن حضرت کشته می شود.
 5.تا زمان رجعت ؛ از زمان آمدن حضرت مهدی (عج)شروع می شود ؛ پیامبر و ائمه معصوم دوباره رجوع میکنند و به دنیا بر می گردند ، آن وقت شیطان می میرد . و مدت معلومی که قرآن بیان می کند - همان رجعت است - که عزرائیل جان آن ملعون را می گیرد و به زندگیش خاتمه می دهد.
 وارد شده که در زمان رجعت خداوند به ملک الموت می فرماید: جان ابلیس را قبض کن که عمر او به سر آمده و سختی ، تلخی جان کندن را که به اولین و آخرین افراد چشاندی به او تنها بچشان و نیز می فرماید: ای ملک الموت اول وارد دوزخ شو و هفتاد زبانیه با هفتاد زنجیر و هفتاد کاسه از آب لظی( که همان آبهای جهنمی سوزان است ) با هفتاد هزار سگ های جهنمی را بردار و با سخت ترین شکل جان او را بگیر .
 عزرائیل هم با صورتی که اگر اهل زمین او را با آن صورت ببینند ، از ترس و وحشت تمام آنان قالب تهی می کنند و می میرند و به همان شکل مأمور است نازل می شود شیطان وقتی او را به آن هیبت مشاهده می کند به مشرق فرار می کند عزرائیل را همان جا می بیند ! به طرف مغرب می گریزد ، او را حاضر می بیند ، به دریا می رود ، باز او را همان جا مشاهده می کند ؛ در این زمان ، ملک الموت بر او بانگ می زند که : ای ملعون! بایست ؛ باز فرار می کند و می آید بر سر قبر آدم (ع) و می گوید:ای آدم! من به واسطه تو رانده شدم و طوق لعنت برگردنم افتاد . عزرائیل به آن سگ های جهنمی و ملائکه غلاظ و شداد دستور می دهد که بر او حمله کنند. سگ ها بر او حمله می کنند و اطراف او را می گیرند. ملائکه با گرزهای آتشین بر مغز او می کوبند تا جان خبیث و پلید او را بگیرند و به زندگی پر از مکر ، فریب و کبر او پایان دهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
به اين سايت برويد سايت کامل در مورد مسائل ديني
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

حاج شيخ جعفرآقاي مجتهدي

yoosofezahra.com

حاج شيخ جعفر مجتهدي، كه به حق چراغ حرم اهل دل بود، عارف اسرار بود و سينه اش معدن سر الهي؛

كسي بود كه قله بلند بيان و عرصه و ميدان قلم و پهنه لغات و كلمات و ذوق و شوق وجود، به بلنداي پرواز آن كبوتر عرش آشيان نمي رسد.

او سرخيل طايفه سياحان باديه محبت و بلا بود، و دلش سر لوح مكتب عشق و جلا، او از معتبران و محتشمان روزگار و سيد قوم اهل دل، و پادشاه اهل طريقت و حقيقت بود.

او وجودي بود كه ساكنان صومعه قدس به تمناي وصال جمال او فادخلوها خالدين مي سرائيدند.

او دائم در حضور و مشاهده بود و تنش در خضوع و رياضت و مجاهده و صاحب اسرار و حقايق عظيم وهمتي بس والا بود و در زهد و رياضات صعب بي بديل، رياضات و مجاهداتي كه او كشيده در وسع و توان هر كسي نبود.

حال:

من نمي گويم سمندر باش يا پروانه باش

گر كه قصد سوختن داري بيا مردانه باش

او اكسير شفابخش جانها را و چراغ فروزان راه صعب و باريك سلوك را تنها و تنها محبت و ارادت و عشق به اهل بيت عصمت و طهارت مي دانست و بس و اثرات آن را معجزه آسا؛ راه شناسي بود كه راه را منحصر در طريق ائمه مي دانست و هيچ را به غير از راه توسل به ذوات مقدس معصومين (ع) نمي شناخت و جز در بوته توكل نمي گداخت و هرگز دل به مظاهر فريبنده دنيوي نمي باخت.

ايشان اصلي ترين و تنها ترين مرشد طريق و مشعل فروزان سير و سلوك را كه موجب صعود و عروج يك مرتبه سالك تا مرحله لقاء او مي شود ولايت و محبت و عشق به خاندان عصمت و طهارت مي دانستند.

از تولد تا وفات

آقاي حاج شيخ جعفر مجتهدي در بيست و هفتم جمادي الثاني سال 1343 ه.ق مطابق با اول بهمن ماه 1303 ه.ش در خانواده اي بسيار متدين و مرفه در شهر تبريز ديده به جهان گشودند.

خانواده اي كه از نظر نجابت و اصالت جزء معدود خانواده هاي مشهور آن سامان به شمار مي آمد.

پدر ايشان جناب حاج ميرزا يوسف از دلباختگان آستان ولايتمدار قبله العشاق و امام السعداء، حضرت سيدالشهداء ابا عبدالله. الحسين (ع) بودند، تا جائي كه مكرر قافله سالاري زائرين كربلاي معلي را از تبريز به عهده مي گرفته و خروج زوار تهي دست دل شكسته را خود عهده دار مي شدند و در طول مسير حراست اين قافله با دو شير تربيت شده بود كه در ابتدا و انتهاي آن حركت مي كردند و زوار امام حسين (ع) را سلامت به مقصد مي رساندند.



ايشان بعد از فقدان پدرشان جناب حاج ميرزا يوسف، تحت كفالت و سرپرستي مادر بزرگوارشان، آن بانوي علويه قرار گرفتند.

در همان ابتداي طفوليت، ضمير پاك و روشن ايشان محل الهامات و مشاهده انوار و عنايات اهل بيت عصمت و طهارت (ع) قرار مي گيرد.

در اوائل سن پنج سالگي، در عالم رويا مشاهده مي كند از جانب آسمان منبري از نور تا كنارش بر پا شده و وجود مقدس

بي بي دو عالم حضرت صديقه طاهره (ع) تشريف مي آورند و او را مورد نوازش و تفقد و مهرباني قرار داده و با دست مباركشان به سر و صورت او مي كشند.

از همان دوران نوجواني روح بلند و ناآرام اين مرد الهي به دنبال كشف حقايق و اسرار بر مي خيزد، ايشان نقل مي فرمودند؛

من در همان آغاز نوجواني شروع به تهذيب نفس و خودسازي و تقويت اراده نمودم چون بسيار دوست داشتم به بينوايان و مستمندان كمك كرده و زندگي آنها را از فقر و تنگدستي نجات بخشم، سعي وتلاش بسياري مي نمودم تا معماي لاينحل كيميا به دست من حل گردد، لذا قسمتي از سرمايه پدري را در اين راه صرف نمودم ولي به نتيجه اي نرسيدم، اما چون اين كوشش من همراه با توسلات شديد بود، يك روز هنگامي كه مشغول انجام تركيبات شيميايي بودم ناگهان سروشي آسماني به من ندا در داد:

جعفر؛ كيميا، محبت ما اهل بيت است، اگر به دنبال آن هستي قدم بگذار و ثابت باش،

آري؛ اراده اي آهنين و زهدي متين و توسلات پي در پي باعث مي شود تا با آن نداي ملكوتي تلاشهاي اين مرد بزرگ جهت گيرد و مسير سلوكي او براي هميشه روشن شود و قطره اي لايق در صدفي پر ارزش به مرواريدي درخشان تبديل گردد.

و او كه وجودش به حقيقت لاله اي از ملكوت بود با شنيدن آن سروش آسماني مرغ روحش جذب عالم حقيقت و با آن مأنوس گرديد.



ايشان مي فرمودند: بعد از شنيدن آن نداي آسماني بي قراري عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بي تاب و حيران اهل بيت عصمت و طهارت (ع) شدم كه لحظه اي نمي توانستم در منزل و شهر خود باقي بمانم، لذا صبح روز بعد پشت پائي به همه چيز زده و بعد از خداحافظي با حالتي آشفته و پاي برهنه و پياده از تبربز به قصد كربلاي معلي حركت كرده و از مرز خسروي وارد خاك عراق شدم.

بعد از گذشت حدود يك سال اقامت در نجف روزي نامه اي از طرف برادرم كه در تبريز بود توسط شخصي به دستم رسيد كه در آن نوشته شده بود از زماني كه شما به نجف رفته ايد اموال شما ( كه عبارت بود از چندين باب مغازه در بهترين نقطه شهر تبريز و مستغلات ديگري كه از پدرم به ارث رسيده بود) در دست مستأجران مي باشد و آنها از پرداخت حق الاجاره خودداري مي نمايند و مي گويند: بايد از طرف شخص مالك وكالت داشته باشيد تا حق الاجاره را به شما تحويل دهيم.

با توجه به اينكه شما دور از وطن مي باشيد و نياز به پول داريد وكالتي براي من بفرستيد تا مال الاجاره ها را جمع نموده و برايتان بفرستم.

در اين هنگام متوجه شدم كه مورد امتحان بزرگي قرار گرفته ام؛ متحير ماندم كه چه كنم؟ آيا با اين اندك ناني كه از پينه دوزي به دست مي آورم ارتزاق كنم يا مجدداً به زندگي مرفه خود كه از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعي هم بلامانع و حلال بود برگردم.



با خود در جنگ و ستيز بودم و شيطان مرا وسوسه مي كرد، تا اينكه تصميم خود را گرفته و در پشت همان نامه براي برادرم نوشتم: عنايات حضرت اميرالمومنين (ع) در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفيض ايشان بهره مند مي باشم و ايشان هزينه زندگيم را كفايت كرده اند.

كساني كه در تبريز مستاجر من مي باشند، اگر توان مالي داشتند در محل استيجاري به سر نمي بردند. لذا به موجب همين دست خط وكالت داريد تمام املاك متعلق به من را به نام مستاجران و در تملك ايشان درآورديد و خداي من هم بزرگ است. و بدين ترتيب در يك لحظه تمام ثروت و دارائي خود را بخشيدم.

ايشان مي گويند در زمان اقامت در نجف راهي مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم، در آنجا معتكف گرديدم و به جز تجديد وضو و تطهير از مسجد خارج نمي شدم.

و در اين مدت از طرف حضرت امير (ع) و آقا امام زمان (عج) عنايات زيادي به من شد.

(لازم به تذكر است كه مسجد سهله، مسجد بزرگي است در چند كيلومتري نجف اشرف، شبيه مسجد جمكران در قم، اما با عظمتي بيشتر كه شبهاي چهارشنبه و جمعه افراد بسياري به جهت عبادت و توسل به حضرت ولي عصر (عج) به آنجا مي روئند و معروف و مشهور است كه هر كس چهل شب چهارشنبه يا جمعه به آن مكان مقدس برود خدمت حضرت مهدي (عج) مشرّف و به ملاقات آن بزرگوار نائل خواهد شد).

آقاي مجتهدي پس از مراجعت از عراق مدت محدودي به تبريز رفته و در منزلي اقامت گزيدند. پس از آن نيز چندي در تهران و سپس در قم ساكن شدند.آقاي مجتهدي در سالهاي آخر عمر شريف و پربركتشان از قم به مشهد مقدس عزيمت كرده و در جوار ملكوتي حضرت رضا (ع) ساكن گرديدند.ايشان هنگام عزيمت به شخصي از دوستان مي فرمايد: شاهد باشيد من هيچ چيز از خود ندارم و خدا مي داند كه اين پيراهن تنم هم عاريه اي است و همه چيز را بخشيده ام.آقاي مجتهدي پس از حدود چهار سال اقامت در جوار حضرت ثامت الحج (ع) در تاريخ ششم ماه مبارك رمضان 1416 هـ ق مطابق با 6/11/74 هنگام ظهر روز جمعه دار فاني را وداع و روح ملكوتيشان عروج مي كند.



احاطه مردان الهي به تمام علوم

از حكيم فرزانه حضرت آيه الله آقاي سيدعبدالكريم كشميري نقل شد كه روزي خدمت آقاي مجتهدي رفته و در محضرشان نشسته بودم، در ا ين موقع طلبه اي وارد شده و بعد از مدت كوتاهي سوالي بسيار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفرآقا شد.

با خود گفتم: آخر اي عزيز! اين چه سئوالي است كه از ايشان مي‌پرسي؟! ايشان كه فلسفه نخوانده‌اند.

حضرت جعفرآقا كه سر به زير نشسته بودند بعد از كمي تامّل ناگهان سر خود را بلند كردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان اين مسالة صعب فلسفي را حل كرده و پاسخش را به آن طلبه تفهيم كردند كه گوئي تمام علم فلسفه در مشت اين مرد خدا بود به طوري كه بايد ملاّصدرا هم بيايد و نزد ايشان فلسفه بياموزد. آقاي كشميري مي‌فرمودند: من كه استاد فلسفه بودم از اين جواب بسيار متعجّب و متحّير گشتم.



شد آنكه اهل نظر بر كناره مي‌رفتند

هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش



داستان اسارت حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدعلي اكبر ابوترابي

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدعلي موحد ابطحي نقل كردند: هنگامي كه خبر شهادت حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدعلي اكبر ابوترابي اعلام گرديد، از طرف دولت و خانواده ايشان مجالس ختم و بزرگداشت مفصلي برگزار شد.

كه در مراسم چهلم ايشان آيات و علماي اعلام شركت كرده و رئيس جمهور وقت سخنراني نمود.

چند روز بعد از اتمام مراسم چهلم ايشان، بنده خدمت آقاي مجتهدي بودم كه جناب آيه الله آقاي حاج سيدعباس ابوترابي، پدر حجه الاسلام و المسلمين سيدعلي اكبر ابوترابي به آنجا آمدند و در حالي كه بسيار محزون و ناراحت بودند و بغض گلوي ايشان را گرفته بود گفتند: فرزندم شهيد شد و براي او مجالس بزرگداشت برپا كرديم.با گفتن اين مطلب ناگهان آقاي مجتهدي بشدت شروع به خنديدن نمودند! بنده از اين حركت ايشان بسيار ناراحت شدم، جناب آيه الله ابوترابي هم كه ناراحت شده بودند به آقاي مجتهدي گفتند:

ما پسرمان را از دست داده و عزادار مي باشيم، اما شما مي خنديد!!

آقاي مجتهدي كه در حال خنديدن بودند به آيه الله ابوترابي فرمودند: آقاجان! اين چه فرمايشي است؟! ما هم اکنون پسر شما را در زندان بغداد مي بينيم.

آيه الله ابوترابي كه بهت زده شده بودند گفتند: اين چه حرفي است؟! پسرم شهيد شده و از طرف دولت خبر شهادتش اعلام گرديد و مراسم ختم و بزرگداشت او هم برگزار شد.

آقاي مجتهدي فرمودند: اگر باور نداريد، بدانيد كه فردا صبح راس ساعت ده صداي ايشان در حال مصاحبه مستقيما از راديو بغداد پخش خواهد شد و به زودي نامه ايشان به شما خواهد رسيد.

اين را هم بدانيد كه ايشان به سلامتي از اسارت رهايي خواهند يافت و پس از آن شهرت پيدا مي كنند.

آيه الله ابوترابي كه از صحبتهاي آقاي مجتهدي شوكه شده بودند با حالتي حيران و بهت زده آنجا را ترك كرده و از خدمت آقاي مجتهدي مرخص شدند.

طبق فرمايشات آقاي مجتهدي، روز بعد راس ساعت ده صبح صداي حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيد علي اكبر ابوترابي از راديو بغداد پخش شد و معلوم گرديد كه ايشان شهيد نشده اند. و چند سال بعد ازاسارت آزاد گشتند.

و پس از بازگشت به ايران به سمت سرپرستي امور آزادگان منصوب و شهرت بسزايي پيدا كردند.

و بالاخره در سال 1379 هـ ش هنگامي كه به همراه پدر بزرگوارشان حضرت آيه الله سيدعباس ابوترابي به قصد زيارت حضرت علي بن موسي الرضا (ع) از قزوين عازم مشهد مقدس بودند براثر سانحه اتومبيل به لقاء حق شتافته و درجوار ملكوتي حضرت رضا (ع) در همان غرفه اي كه آقاي مجتهدي مدفون مي باشند به خاك سپرده شدن

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

شيخ مفيد رحمة الله عليه

ابوعبدالله محمد نعمان حارثي عکبري مشهور به شيخ مفيد در يازدهم سال 336 هجري قمري تقريبا هفت سال بعد از غيبت کبري در سويقه ابن بصري از توابع عکبري شمال شهر بغداد چشم به جهان گشود و در دامان پدر و مادري عاشق و دلباخته مکتب اهل بيت عصمت و طهارت پرورش يافت . مفيد در کودکي به همراه پدر به بغداد آمد و فراگيري علوم اسلامي را نزد دانشمندان بزرگ آن زمان آغاز کرد تا اينکه خود از بزرگترين عالمان و متفکران تاريخ اسلام شد ايشان با 5 واسطه به سعيد بن جبير مي رسد که از شاگردان و پيروان امام چهارم حضرت علي بن الحسين عليه السلام بوده او نخستين کسي است که در علم تفسير کتاب نوشته است او بدست حجاج بن يوسف ثقفي شهيد شد به علت عقيده به تشيّع.

شيخ مفيد نيز همانند جدّ خود در جهاد و کوشش براي حق و روشن کردن حقيقت به مقامي رسيد که در رواج دين خدا از هيچ چيز پروا نداشت . زندگي او آکنده بود از علم و عمل و کوشش و تلاش و بهره گرفتن و بهره رساندن تا آنجا که همه ي فضيلتها در او جمع شد. بيشتر زندگيش در ترويج مذهب و دفاع از حق و مبارزه علمي با مخالفان گذاشت . او با فرقه هايي مانند معتزله، مرحبه ، اشاعره ، خوارج ، زيديه و واقفيه و... مبارزه علمي مي نمود. شاگردان بزرگي از جمله سيد مرتضي علم الهدي ، سيد رضي شيخ الطائفه طوسي و ... تربيت نمود.

لقب مفيد نيز حضرت بقية الله ارواحنا فداه به او عنايت فرمودند و حقاً او براي شيعيان و ديگران مفيد بود . از ويژگيهاي شيخ مفيد رحمة الله عليه مقامات روحي و معنوي او بوده او با پاک کردن باطن خود از تيرگيها و ظلمتها و خلاصه از رذائل روحي قلب و روح خود را آماده براي کسب اسرار و معارف الهي نمود . در سال 393 ق بدست بهاء الدوله ديلمي تبعيد گرديد . شيخ مفيد در اثر تبعيدها و گرفتاريها استقامت و صبر را از دست نداد تا جايي که نام او پرآوازه شد. تأليفات آن مرد بزرگ به 200 جلد مي رسد که نيمي از آنها در تبيين عقائد حقه و امامت و ولايت مي باشد و چون عاشق و شيداي امام زمانش حضرت بقية الله ارواحنا فداه بود کتب و رسائل متعددي راجع به آن حضرت به رشته تحرير در آوردند مانند کتاب الغيبه – منحصر في الغيبه جواب الفارقين في الغيبه و ...

سال وفات ايشان 413 ه ق مي باشد . رحلت او چنان در بغداد تأثير گذاشت که نوشته اند بغداد چنين روزي را به خود نديده بود و مخالف و موافق در فقدان آن عالم رباني اشک مي ريختند . پيکر مطهرش در خانه اش واقع در باب الرياح به خاک سپردند و پس از سالها پيکر مطهرش را خارج نموده و در جوار بارگاه حضرت امام جواد عليه السلام کنار قبر استادش ابن قولويه قمي رحمة الله دفن کردند.

حضرت بقية الله ارواحنا فداه به پاس اين زحمات از ايشان تجليل نموده و مفتخر به نامه ها و توفيقاتي کردند چنانچه که در فرازي از آن توقيعات مي فرمايند: نامه اي به برادر با ايمان و دوست رشيد ما ابو عبدالله محمد بن نعماني – شيخ مفيد که خداوند عزت وي را مستدام بدارد. بعد در قسمتي ديگر از نامه مي فرمايند: از آنجا که در راه ياري حق و بيان سخنان و نصايح ما صادقانه کوشيدي خداوند اين افتخار را به شما ارزاني داشته و به ما اجازه فرموده است که با شما مکاتبه کنيم.

خداوند او را با موالياش محشور فرمايد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

سيد مهدي بحرالعلوم رحمة الله عليه

yoosofezahra.com

نام او مهدي فرزند سيد مرتضي طباطبائي بروجردي از نوادگان حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام مي باشد که نسب شريفش به سيد ابراهيم ملقب به طبا طبا مي رسد و همچنين علامه حلي اول رحمة الله عليه جدّ مادري او است و علامه محمد باقر مجلسي رحمة الله هم دائي اوست او در شهر مقدس کربلا در شب جمعه ماه شوال 1155 ق چشم به دنيا گشود .

علامه سيد بحر العلوم پيشوا و امامي است که روزگار نتوانسته است مانند او را به جهان تحويل دهد. اساتيد وي پدر بزرگوارشان و گروهي از مشايخ که از جمله آنها شيخ يوسف بحراني و محمد باقر وحيد بهبهاني مي باشد . مرحوم حاج شيخ عباس قمي (ره) که کتاب فوائد رضويه مي نويسد: شبي که علامه بحرالعلوم رحمة الله به دنيا آمد پدر وي در عالم رويا ديد که حضرت امام رضا عليه السلام دستور دادند به محمد بن اسماعيل بن بزيع شمعي بر پشت بام منزل سيد مرتضي روشن کند پدرش مي گويد ديدم شمع روشنائي غريبي دارد و به آسمان رفته که آخر نداشت.

او در سال 1169 به نجف اشرف مشرف شد و مدت زماني به فراگيري علوم پرداخت . سپس به کربلاي معلا بازگشت و در آخر سال 1169 بار ديگر به نجف اشرف باز مي گردد و رحل اقامت مي فکند . در سال 1186 به جهت کسب فيض و زيارت مرقد مطهر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام به خراسان مهاجرت مي نمايد و حدود 7 سال در خراسان ساکن مي شود و در سال 1192 به نجف باز مي گردد که جمع زيادي از مردم به استقبال علامه مي روند که آن روز را يکي از اعياد بزرگ اسلام تشبيه مي کنند.

او به دفعات مکرر براي زيارت مشاهده شريفه و اماکن مقدسه مسافرت نمود و در اواخر سال 1193 ق به جهت اعمال حج و انجام مأموريت از طرف حضرت بقية الله ارواحنا فداه به مدت 2 سال نيز در آن ديار توقف مي کند که در اين مدت وي مشغول به درس و بحث بر طبق مذاهب سه گانه مي شود و تقيه مي نمايد و جالب اينکه هر کدام از مذاهب اربعه خيال مي کردند علامه معتقد و پاي بند به مذهب آنهاست و از اين طريق افرادي را به مذهب اهل بيت عليهم السلام دعوت نمود و آثار خيري از خود بجاي گذاشت.

علامه در اثر توسل و توجه به ساحت مقدس حضرت بقية الله به مقام علمي بالايي رسيد و تسلط بسيار وسيعي بر علوم و فنون معنوي و ظاهري پيدا کرد . وقتي از چگونگي کسب علوم و فضائل از او سوال مي کنند جواب مي فرمايد: هنگامي که حضرت بقية الله مرا در آغوش گرفت آنچه که خدا مي خواست بر اين سينه سرازير شد. علامه بعد از استاد علامه وحيد رحمه الله پيشوا و سالار علماي عراق و بزرگ و سرپرست فضلاء علماي عراق اطلاق گرديده همگي بسوي او روي آورده و او را ملجأ خود قرار دادند و عظماي از علماء اعلام از او اخذ علوم مي کردند.

سيد بحرالعلوم کسي است که کرامات متوافر و ملاقات هاي متعددي خدمت حضرت بقية الله عليه السلام داشته است، تا آنجا که مي دانيم در اين امر هيچ کسي بر او در اين فضيلت سبقت نگرفته است مگر سيد رضي الدين علي بن طاووس رحمة الله عليه که احوال آنجناب هم بطور خلاصه در همين سايت ذکر شده است.

شيخ جعفر کاشف الغظاء با آن همه جلالت و ديانت و فقاهت مطلقه که داشت محض تبرّک ، خاک نعلين سيد بحرالعلوم رحمة الله عليه را با تحت الحنک خودپاک مي کرد. امام جعفر صادق عليه السلام مي فرمايند: اگر مخلوق بدانند که چه قدر است منزلت دوست خدا در نزد خدا و ارزشش در نزد باري تعالي همانا تقرب نمي جستند به سوي خداوند مگر به خاک پاي دوست خدا.

از خصالص سيد اين بود که براي اتصال به حق و مناجات با قاضي الحاجات شبها پياده به مسجد کوفه مي رفت و در طول شب ملکوت عالم را با تجهّد و عبادت سير مي کرد و سپس به بارگاه حضرت اميرالمومنين عليه السلام مشرف مي شود و هرگاه مشکل علمي داشته در مقابل ضريح مطهر آن امام همام قرار مي گرفت و به حضرتش بيان مي نمود و بدون هيچ حجابي جواب مي گرفته است . علامه بزرگوار شاگردان زيادي تربيت کردند که هر کدام به نوبه خود از علماي بزرگ و خدمتگزاران به مولايشان حضرت بقية الله الاعظم گرديدند که از اجلّه ي آنها حاج شيخ جعفر کاشف الغطاء ، سيد محمد باقر شفتي ، ملا احمد نراقي ، سيد عبدالله شبّر ، شيخ محمد تقي اصفهاني و ... مي باشند.

آن بزرگوار پس از عمري انتظار ظهور موفور السّرور امام زمانش عليه السلام و تلاشها و جهادهاي پيگير در سال 1212 ه ق وعده ي حق به او رسيد و روح بلند او به اشتياق لقاء پروردگارش پرواز کرد چنانکه خود خبر داده بود ميرزا مهدي شهرستاني بر او نماز خواهد خواند در حالي که ميرزا در کربلا بود ناگهان ميرزا پيدا مي شود و نماز بر پيکر پاک او مي خواند بدن مبارک را به مکاني که وصيت کرده بود در جوار مرقد مطهر شيخ طوسي به خاک سپردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

ابا صلت مي گويد: به حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام عرض کردم نشانه قائم چيست؟ فرموند:

يکي از علائم قائم ما اين است که بزرگ سن و جوان منظر است بطوريکه بيننده خيال مي کند او چهل سال يا کمتر دارد و تا فرا رسيدن مرگ اثرپيري در او ظاهر نخواهد شد.

اين است معني خليفة الله و فرمانرواي عالم هستي که تمام قوانين و سنن طبيعي اين جهان محکوم اراده ي او هستند.
 


اثباة الهداه ج7 / ص398

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

حسن بن محبوب از وجود مقدس حضرت ثامن الائمه علي بن موسي الرّضا عليه السلام بيان کرده که ذيلاً به نظر شما مي رسد:

امام عليه السلام فرمودند: ناچار بايد فتنه اي سخت و بزرگ و بلايي و بنيان کن دامن مردم را بگيرد که تمام سدهاي دوستي و رابطه هاي خويشاوندي و اعتمادهاي قومي و دوستي درهم کوبيده شود ( پناهگاهي نباشد ) و اين سختيها و بلاها در وقتي است که شيعه سومين فرزندم را از دست بدهند ( يعني امام حسن عسگري وفات کند و حضرت مهدي عليه السلام غايب باشد ). پنهان بودن او چندان سنگين است که ساکنان آسمانها و نيز اهل زمين بر او و از فراق او گريه مي کنند و چه بسيار افراد با ايمان که در اين زمان در آتش هجران مي سوزند و به آب گوارا دست نمي يابند. گويي مي بينم سرور و خوشحالي آنان را که درنتيجه ي شنيدن يک صدا به آنها دست ميدهد. شنيدن اين صدا براي آنهايي که نزديک يا دورند يکسان است ( همه مي شنوند ) و آن ندا رحمت است براي اهل ايمان و عذاب است براي کافران. عرض کردم: آن ندا چيست؟ فرمودند: سه صدا در ماه مبارک رجب شنيده مي شود البته از آسمان:

اول: آگاه باشيد که ستمگران از رحمت خداوند دور و ملعون اند.

دوم: « ازفت الازفة يا معشر المومنين » ( نزديک شد نزديک شونده ، اي گروه مومنان ).

سوم: بدني را در خورشيد مي بينند. گوينده ي آسماني فرياد ميزند: اين است اميرالمومنين که به دنيا برگشته است براي هلاک کردن ستمگران ( اين بدن، وجود مقدس حضرت اميرالمومنين عليه السلام است).

روايت حميري مي گويد: صوت سوم از آسمان گوينده اي مي گويد: اي مردم! خداوند فلان بن فلان ( يعني حجة بن الحسن العسکري ) را مأمور فرموده است بر شما، واجب است او را اطاعت کنيد. در اين موقع براي همه ي مردم فرج مي شود و آنهايي که از اين دنيا رفته اند آرزو مي کنند اي کاش زنده بودند. و خداوند دلهاي مومنان را شفا مي دهد.
 


غيبت طوسي ص268

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
ازدواج نور با نور:
يوسف زهرااي رسول خدا و برگزيده آدميان ، آيا از آسمان در مورد پيوند من و علي خبري آمد ؟

آري دخترم ، روزي نشسته بودم . فرشته اي با بيست و چهار صورت داخل شد و گفت :

اي محمد ، خداي عزوجل مرا فرستاد تا نور را با نور تزويج كنم.

گفتم : چه كسي را با چه كسي ؟

گفت : فاطمه را با علي


پس از شنيدن خبر عقد شما در آسمان ، منتظر آمدن علي بودم تا در زمين هم عقدي آسماني و پاك بر پا كنيم ؛ تا اينكه علي نزد من آمد. سلام كرد و نشست ولي هيچ نگفت . سرش را به زير انداخت و ساكت ماند . به او گفتم : علي گويا براي خواسته اي نزد من آمده اي كه چنين عرق شرم بر چهره ات نشسته است ؟ حاجت خود را بگو و بدان كه پذيرفته مي شود ، پسر عمو .

عرق چونان قطره هاي شبنمي كه صبحگاهان بر گلبرگ هاي گل هاي بهاري مي نشيند ، بر پيشاني او مي درخشيد.

جنگاوري چنان شجاع كه در ميدان نبرد يكه تاز است ، چنين در معركه عشق و محبت ، آرام و بي صداست . مي توانست برايم رجز بخواند و بگويد كه پسر فاطمه دختر اسد است . همان ميهمان سه روزه خانه خدا و پسر ابوطالب ، پير راستين قريش . مي توانست از شب خوابيده در بسترم بگويد ، از سنگ هايي كه در طايف با سر و صورتش آشنا مي شدند و سرش را مي شكستند ، از بدر و برق شمشيرش و از ... .

آري مي توانست همه اينها را به رخ من بكشد ، اما او جوانمردتر از اين حرف ها بود با همان حالت وصف ناشدني گفت : اي پيامبر خدا ، پدر و مادرم فدايت باد . من در خانه ات بزرگ شدم و با مهر تو پرورش يافتم . نيكوتر از پدر و مادرم در تربيت من كوشيدي و از فيض وجودت هدايتم نمودي . اي پيامبر خدا ، سوگند به خداوند كه اندوخته دنيا و آخرت من تويي.

اي پيامبر خدا ، اكنون هنگام آن رسيده كه علي تشكيل خانواده دهد تا با همسرش انس گيرد. اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب منن خواهد شد.

با گفتن اين سخنان ، گويي علي كوه احد را با آن قامت برافراشته ، از شانه خود برداشته بود ، آرام شد و بي قرارانه در انتظار پاسخ ماند.

من كه پيش از آمدنش از عقد آسماني شما خبر داشتم ، خرسند شدم اما او را گفتم كه قدري بنشيند تا پاسخ را از تو بشنويم . عزيز بابا ، قلب علي در سينه اش بي تابي مي كرد و اين را مي شد از انتظار مبهمي كه در پشت نگاهش خانه كرده بود ، فهميد. يادت هست دخترم آمدم نزد تو . صورتت مهتابي تر از هميشه و نوراني تر از هر روز بود. با احترام پيش پاي پدرت ايستادي و بعد هر دو نشستيم . روز خوبي بود آن روز ، اين حرف هايي كه من آن روز به تو زدم بايد يك مادر به دخترش بگويد. اين لحظات را زنان كه قهرمان عاطفه هستند خوب مي شناسند. مادرها بهتر مي دانند در دل دخترانشان چه مي گذرد . آنها خود ، اين لحظه ها را تجربه كرده اند و مي دانند از كجا آغاز كنند و به كجا ختم . اصلا ، زبان دخترك هايشان را مادران بهتر از پدرها مي دانند . آه آه ، اما خديجه سايه سنگين داغش و جاي خالي اش هميشه و در هر لحظه مرا مي سوزاند و مي گرياند. آن روز بغض پدرانه ام را در گلو پنهان كردم و گفتم:

دخترم ؛ فاطمه جان ، علي پسر ابوطالب به خواستگاري تو آمده . تو او را مي شناسي ، خوب هم مي شناسي . او خيلي مرد است و در تمامي آزمون ها سربلند بوده است . نيتش بر ما معلوم است ، شجاعتش را از ابتداي بعثت تا شب هجرت و در نبرد بدر ديده اي . او فقط يك عيب دارد و آن اين كه نسبت به خواستگاران پيشين تو فقير است . دخترم ، آيا اجازه مي دهي تو را به عقد او در آوردم ؟

ساكت ماندي و مثل هميشه با حيا و شرم ، تنها و تنها سكوتت را به پدر هديه كردي . مي دانستم كه اگر راضي نبودي حرفي مي زدي . هنوز از تو جدا نشده بودم تا خبر را به علي دهم كه زير لب گفتي :

فقر عيب نيست ، بابا .

سكوت زيبايي بين من و تو نقش بست . نمي داني در دل بابا چه خبر بود ، با ديدن روي تو و شنيدن نجواي نجيبانه ات . از جاي برخاستم و گفتم :

سكوت ، نشان رضايت اوست.

نمي دانم علي صدايم را شنيد يا نه ، اما اين را مي دانم كه اين سخن من پاسخي بود به آرزوهاي بزرگ علي ، آرزوي زندگي با سرور زنان هستي ، آرزوي زندگي با كسي كه هنگام تولدش فرشتگان به يكديگر تبريك گفتند و نوري از او در تمام مكه ساطع شد ، بهشت با نام تسنيم هديه خداوندي به اوست ؛ آرزوي زندگي با فاطمه من.

تو را ترك كردم و با چهره گشاده كه ترجمان پاسخي شادي آفرين بود ، نزد علي آمده و گفتم :

علي ، آيا چيزي براي ازدواج داري ؟

و او گفت : اي رسول خدا ، پدر و مادرم فدايت . هيچ چيز از تو پوشيده نيست . تمام ثروت علي يك شمشير است و زره و شتري كه با آن نخل هاي تشنه را سيراب مي كند.

آري فاطمه جان ، علي بود و شمشير و زره و شترش ، او به شمشيرش براي رودررويي با دشمنان اسلام نياز داشت و به شترش براي امرار معاش.

از اين رو گفتم زره اش را بفروشد و بهاي آن را نزد من آورد. علي زره را به چهارصد درهم نقره فروخت و به عنوان مهريه تو ، دختر بهشتي من در اختيار پدرت گذاشت . راستي اين را هم بگويم كه در آن عقد آسماني خداوند مهريه تو را يك چهارم دنيا ، بهشت و جهنم قرار داد كه دشمنان تو در جهنم جاي خواهند گرفت و دوستان و شيفتگان تو در بهشت . مهريه تو همان است كه در آسمان قرار دادند و مهريه زميني ات نشانه اي بود تا ديگران راه را گم نكنند دخترم .

پولي كه علي داد ، به سلمان ، بلال و ابوبكر دادم تا آنچه براي شروع يك زندگي پيامبر گونه نياز است ، تهيه كنند و صد و شصت درهم به عمار دادم تا براي تو دختر خوبم بهترين عطرها را تهيه كند.

مي بيني اين وسايل كه اكنون اتاق تو را پر كرده به دست اصحابم خريداري شد. پيراهنت كه هيچ ، آن را براي آخرت از پيش فرستادي ، همان را مي گويم كه آن شب به مسكين دادي.

به آخرين دقايق ديدار اين پدر و دختر فرصت چنداني نمانده است و براي لحظه اي فضاي اتاق در سكوتي زيبا و دوست داشتني مي ماند.

پدر نگاهي به چهره مهتابي دختر مي كند كه نور افشان است و زير لب جهيزيه فاطمه را مي شمارد . پيراهن هفت درهمي را كه پيش از آن شمرده بود و اكنون آرام مي گويد :

يك قطيفه مشكي ( رو انداز ) ، يك تخت از چوب و ليف خرما ، دو تشك با روكش كتان مصري ، حصير بافت هجر ، آسياي دستي ، چهار بالش ، مشك آب ، پياله چوبي ، ابريق ، ظرفي از پوست براي شير ، چند كوزه سفالين ، بازوبند نقره اي ، چند ظرف مس ، پرده اي مويين ، طشت بزرگ و ... .

چند روز پيش عقيل ، برادر بزرگ علي ، نزد من آمد و اجازه عروسي گرفت و زنان هم به دنبال او آمدند و سخن از عروسي تو و علي گفتند . مدتي بود كه شما عقد بوديد و اينك بايد زير يك سقف مي رفتيد و روي يك فرش مي نشستيد . من هم ، عزيز بابا ، جز خوشبختي تو و علي چيز ديگري نمي خواستم ، به علي گفتم : عروسي بدون مهماني نمي شود.

دست علي خالي بود و دلش پر از عشق و عاطفه ، فاطمه جان ، من تو را با دل علي معامله كردم كه بزرگترين سرمايه اوست. سعدبن معاذ خدا خيرش دهد شيفته مرام علي بود و گفت كه گوسفندي دارد . دسته اي از انصار هم چند صاع ذرت فراهم كردند و مردم مدينه را به مهماني و عروسي شما دو نور دعوت كرديم . مقداري هم كشك و روغن و خرما از بازار خريديم.

علي ، نو داماد آسماني من حياط خانه اش را با سنگريزه نرم فرش كرد و چوبي را بين دو طرف ديوار براي آويزان كردن لباس ها قرار داد.

پس از آن ، اتاق را با يك قطعه پوست گوسفند و يك پشتي كه از ليف و درخت خرما پر شده بود تزئين كرد. حضور تو دخترم ، در اين خانه محقر و باصفا و با اين اسباب و وسايل ساده و بي پيرايه گرما بخش زندگي علي بود و او به اميد بردن تو در آن خانه ، كار مي كرد.

تو كه نديدي ، عروس من ؛ مردم اما ديدند كه من ، خودم براي عروسي گوشت ها را تكه تكه كردم ، با همين دست هايي كه به سوي آسمان بلند مي كنم و يكايك امتم را دعا مي كنم . گوشت را پختم و با آرد و روغن و خرما ، غذاي عربي مخصوص ، حبيص ، تهيه كردم . خدا بركت زيادي به اين غذا داد مثل غذايي كه آن روز در مكه براي مهماني خويشاوندانم با علي درست كرديم و همه خوردند و سير شدند. شب عروسي ، همه مردم غذا خوردند و سير شدند و براي فقيران و درماندگان مدينه هم فرستاديم و ظرفي هم براي شما عروس و داماد عزيزم گذاشتيم.

بوي عود و كندر پيچيده بود در كوچه هاي مدينه و صداي هلهله و شادي مردم به گوش مي رسيد . خداوند به فرشتگان آسماني امر كرد تا بهشت را زينت دهند و براي عروسي تو و علي شادي كنند.

شهباء ، اسب تيزپاي من بود كه آن شب تو را بر آن سوار كردند و مردان محرم مثل حمزه اطراف مركب را گرفته و زنان پيشاپيش شما تكبير گويان و با خواندن شعرهايي كه در وصف تو بود در حركت بودند. مي داني دخترم ، من قطيفه اي بر شهباء انداختم و زمام آن را به دست سلمان دادم و او تو را به سوي خانه علي برد. تا اين مردم بدانند كه فاطمه من چقدر عزيز و محبوب است.

پيامبر آرام از جاي بر مي خيزد. نگاهي به آسمان مي اندازد و با فاطمه وداع كرده به سوي مسجد مي رود. غروب آفتاب چه زيباست ... فاطمه در خانه اش به نماز مي ايستد . قبله اش كعبه است و چشم به در خانه مي دوزد تا امروز براي دومين بار كوبه آن به صدا در آيد و آشنايي چونان رسول خدا پشت در انتظار كشد ؛ آشنايي كه فقط علي مي تواند باشد. عطر نان پخته شده در فضاي خانه مي پيچد و فاطمه ، معطرتر از هميشه گوش به آواها مي سپارد . اين صداي پاي علي است كه به گوش مي رسد وعطر حضورش به حضور پيامبر مي ماند كه جان را سرمست وجود خويش مي كند . صداي كوبه در مي آيد . فاطمه با اشتياقي بيش از پيش به استقبال علي ، قهرمان بدر مي رود.

در خانه گشوده مي شود و انعكاس نور چهره زهرا بر روي پيشاني علي نقش مي بندد ؛ نقش نور در نور ...

منبع : مجله خانواده سبز

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
موسی (ع) و تلخی فراق:

 روزی عزرائیل نزد موسی علیه السلام آمد ، موسی (ع) پرسید : برای زیارتم آمده ای یا برای قبض روحم ؟

عزرائیل : برای قبض روحت آمده ام.

موسی : ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم.

عزرائیل : مهلتی در کار نیست.

موسی (ع) به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید ، مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند.

خداوند به عزرائیل فرمود : به موسی (ع) مهلت بده ، عزرائیل مهلت داد.

موسی (ع) نزد مادرش آمد و گفت : سفری در پیش دارم .

مادر گفت : چه سفری ؟

موسی : سفر آخرت.

مادر گریه افتاد.

موسی (ع) نزد همسرش آمد ، کودکش را در دامن همسرش دید ، با همسر وداع کرد ، کودک دست به دامن موسی (ع) زد و گریه کرد ، دل موسی (ع) از گریه کودکش سوخت و گریه کرد ، خداوند به موسی (ع) وحی کرد : ای موسی ! تو به درگاه ما می آئی ، این گریه و زاریت چیست ؟

موسی (ع) عرض کرد : دلم به حال کودکانم می سوزد.

خداوند فرمود : ای موسی ! دل از آنها بکن ، من از آنها نگهداری می کنم و آنها را در آغوش محبتم می پرورانم .

دل موسی (ع) آرام گرفت ، به عزرائیل گفت : جانم را از کدام عضو می گیری ؟

عزرائیل : از دهانت.

موسی : آیا از دهانی که بی واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می گیری ؟

عزرائیل  : از دستت

موسی : آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟

عزرائیل : از پایت

موسی : آیا از پائی که من با آنبه کوه طور برای مناجات با خدا رفته ام؟

عزرائیل ، نارنجی خوشبو به موسی (ع) داد ، موسی (ع) آن را بو کرد و جان سپرد.

فرشتگان به موسی (ع) گفتند : ای کسی که در میان پیامبران ( قبل از خود ) ، از همه راحت تر مردی ، مرگ را چگونه یافتی ؟

موسی علیه السلام گفت : مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکَنند یافتم .


مناهج الشارعین ( علامه میرداماد ) ص 590

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
داستان عجيب بر صيصاي عابد:
در ميان بني اسرائيل عابدي به نام « برصيصا » زندگي مي كرد ، او زماني طولاني عبادت كرده بود و در اين راستا به حدي از قرب الهي رسيده بود كه مردم بيماران رواني را نز او مي آوردند ، او دعا مي كرد ، آنها سلامتي خود را باز مي يافتند.

روزي زن جوان بيماري را كه از يك خانواده با شخصيت بود ، برادرانش نزد او آوردند ، و بنا شد كه آن زن مدتي در نزد بر صيصا بماند تا شفا يابد.

شيطان از فرصت استفاده كرده و به وسوسه گري پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زينت داد كه آن مرد عابد به آن زن تجاوز كرد .

چيزي نگذشت كه معلوم شد آن زن باردار است ، بر صيصا خود را در تنگناي سختي ديد ، براي اينكه گناهش كشف نگردد ، آن زن را كشت و در گوشه اي از بيابان دفن كرد.

برادران آن زن از اين جنايت هولناك ، آگاه شدند ، و اين خبر در تمام شهر پيچيد و به گوش امير رسيد ، امير با جمعي به تحقيق پرداختند پس از قطعيت خبر ، آن عابد را از عبادتگاهش فرو كشيد ، و فرمان اعدام او را صادر كرد.

در روز معيني با حضور جمعيت بسيار ، بر صيصا را بالاي چوبه دار بردند ، وقتي كه او در بالاي چوبه دار قرار گرفت ، شيطان در نظرش مجسم شد و به او گفت : اين من بودم كه تو را به اين روز افكندم ، و اگر آنچه را مي گويم اطاعت كني ، تو را از اين مهلكه نجات خواهم داد.

بر صيصا گفت : چه كنم ؟

شيطان گفت : تنها يك سجده براي من انجام دهي كافي است.

بر صيصا گفت : در اين حالت كه مي بيني ، نمي توانم سجده كنم.

شيطان گفت : اشاره اي كفايت مي كند.

عابد ، با گوشه چشم خود ( يا با دستش ) اشاره كرد ، و شيطان را اين گونه سجده نمود و هماندم جان سپرد و از دنيا رفت.

اين است نمونه اي از عاقبت سوء پيروان شيطان و كفر و درماندگي آنها در لحظه سخت مرگ.

امام صادق عليه السلام فرمود : هر كسي كه لحظه مرگش فرا رسد ، ابليس يكي از شيطانهاي خود را نزد او مي فرستد تا او را به سوي كفر بكشاند و يا او را در دينش مشكوك سازد تا او با اين حال از دنيا برود ، كسي كه با ايمان باشد ، شيطان قدرت ندارد كه او را به كفر يا شك در دينش وادارد ، آنگاه فرمود:

هر گاه به بالين آنان كه در حال مرگ هستند حاضر شديد ، آنها را به گواهي دادن به يكتائي خدا و رسالت محمد (ص) تلقين كنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
اموري كه از انسان بعد از مرگ مي پرسند:

روايات در حد تواتر است كه انسان بعد از مرگ ، هنگامي كه در قبر قرار مي گيرد، دو فرشته نكير و منكر نزد او آمده و از او سوالاتي مي كنند.

اما اموري كه از او مي پرسند چيست ؟


با بررسي روايات چنين بدست مي آيد كه آنها امورد ذيل را مي پرسند :


1- خدايت كيست ؟

2- پيامبرت كيست ، و رهبر و امامت كدام است ؟

3- دينت چيست ؟

4- عمرت را در چه راهي به پايان رساندي ؟

5- اموالت را از چه راهي بدست آوردي و در چه راهي به مصرف رساندي ؟

6- قبله ات كدام است ؟

7- كتاب آسماني تو چه نام دارد ؟

8- نماز و زكات .

9- روزه و حج .

به چند روايت توجه كنيد :

الف- ابن ابي حمزه كه واقفي مذهب بود و بعد از امام كاظم عليه السلام ، امامت امامان ديگر را نپذيرفته بود ، از دنيا رفت ، وقتي كه او را به خاك سپردند ، امام رضا عليه السلام فرمود : او در قبر نشانده شد و از او چنين سوال گرديد : امامان تو كيستند ؟

او نام همه امامان (ع) را به زبان آورد ، وقتي كه نوبت به امامت من رسيد ، توقف كرد ، ضربتي در عالم قبر بر سر او زدند كه قبرش از آتش شعله ور گرديد.

ب- رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم از كنار قبري كه روز قبل ، جنازه اي را در آن دفن كرده بودند ، عبور مي كرد ، ديد بستگانش در كنار قبر گريه مي كنند ، به آنها فرمود : دو ركعت نماز خفيف كه شما آن را كوچك مي شمريد ، براي صاحب اين قبر ، با ارزش تر از همه دنياي شما است.

ج- امام باقر عليه السلام فرمود : مردي نزد سلمان آمد و گفت : براي من حديث بگو.

سلمان خاموش شد و چيزي نگفت ( زيرا آن مرد امين نبود بلكه جزء منافقان بود ) ، بار ديگر آن مرد ، تقاضاي خود را تكرار كرد ، باز سلمان سكوت كرد و چيزي به او نگفت.

آن مرد ، آيه 159 بقره را خواند ( آنانكه چيزي از كتاب و بينات نازل شده را ، كتمان مي كنند ، مشمول لعنت خدا هستند ).

سلمان به او گفت : بيا ، او بازگشت ، سلمان گفت : ما اگر كسي را امين يافتيم ، از بيان حديث براي او دريغ نمي كنيم ، ولي خود را براي پاسخ به سوالات دو فرشته نكير و منكر آماده ساز ، آنها درباره ( پيوند تو با ) رسول خدا (ص) سوال مي كنند ، اگر شك كردي و يا منحرف شدي ، پتكي كه همراه دارند بر سرت مي زنند كه بر اثر آن خاكستر مي شوي.

او گفت : سپس چه مي كنند ؟

سلمان گفت : تو را باز مي گردانند و بار ديگر عذاب مي كنند .

او گفت : دو فرشته نكير و منكر كيستند ؟

سلمان گفت : آنها نگهدارنده قبر هستند .

او گفت : آيا آن دو فرشته در قبر ، انسان را عذاب مي كنند ؟

سلمان گفت : آري .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
از هواداري عثمان تا شهادت در كربلا:

يوسف زهرادر بين اصحاب امام حسين عليه السلام مردي است به نام «زهير بن القين». او اول از پيروان و هواداران عثمان بود.

هنگامي كه حسين عليه السلام از مكه به جانب عراق در حركت بودند، زهير هم با آن حضرت هم مسير شده بود. اما در همه اين مدت ترديد داشت كه آيا با امام حسين عليه السلام روبرو بشود يا نه؟ چون در عين حال مردي بود كه در عمق دلش مومن بود، مي دانست كه حسين بن علي فرزند پيامبر نيز هست و حق بزرگي بر اين امت دارد. به همين جهت مي ترسيد كه با آن حضرت روبرو شود، زيرا ممكن بود امام (ع) از وي تقاضايي كند و او در انجام آن كوتاهي نمايد و اين البته كار بد و ناپسندي است.

از قضا در يكي از منازل بين راه بر سر يك چاه آب اجباراً با امام فرود آمد. امام (ع) شخصي را دنبال زهير فرستاد كه زهير را بگوييد نز ما بيايد. وقتي كه فرستاده حسين عليه السلام به جايگاه زهير رسيد، زهير و اعوان و قبيله اش در خيمه اش مشغول نهار خوردن بودند. فرستاده امام حسين عليه السلام رو به زهير كرد و گفت: اي زهير بپذير دعوت حسين را . تا زهير اين كلمه را شنيد رنگ از رخسارش پريد و گفت: آنچه نمي خواستم، شد.


همانطور كه غذار مي خورد دستش درون سفره مانده بود و اطرافيان و اعوانش نيز همين حالت را پيدا كردند. نه مي توانست بگويد مي آيم، نه مي توانست بگويد نمي آيم. اما او زن صالح و مومنه اي داشت، متوجه قضيه شد، ديد كه زهير در جواب نماينده امام حسين عليه السلام سكوت كرده، لذا جلو آمد و با يك ملامت عجيبي فرياد زد: زهير ! خجالت نمي كشي؟ پسر پيامبر فرزند زهرا ، تو را خواسته است، بايد افتخار كني كه بروي ، تازه ترديد داري؟ بلند شو .

زهير بلند شد و به جانب خيمه گاه حسين عليه السلام حركت كرد اما با كراهت قدم بر مي داشت. در تاريخ ننوشته اند و شايد هيچكس نداند كه در آن مدتي كه زهير با اباعبدالله ملاقات كرد، ميان آن دو چه گذشت ، چه گفت و چه شنيد. اما آنچه مسلم است اين است كه چهره زهير بعد از بازگشتن غير چهره او در وقت رفتن بود. وقتي مي رفت چهره اي گرفته و درهم داشت ولي وقتي مي آمد چهره اش خوشحال و خندان بود. چه انقلابي ، حسين در وجود او ايجاد كرد؟ چه چيز را به يادش آورد كه بر خلاف انتظار اطرافيانش ديدند، زهير دارد وصيت مي كند اموال و ثروتم را چنين كنيد، بچه هايم را چنان ، زنم را به خانه پدرش برسانيد و ... خودش را مجهز كرد و گفت : من رفتم. همه فهميدند كه ديگر كار زهير تمام است.

وقتي كه مي خواست برود و به حسين عليه السلام بپيوندد، زنش آمد و دامن او را گرفت و گفت: زهير ! تو رفتي ، اما به يك مقام رفيع نائل شدي، زيرا حسين عليه السلام از تو شفاعت خواهد كرد. من امروز دامن تو را مي گيرم كه در قيامت جد حسين ، مادر حسين هم نيز از من شفاعت نمايند.

زهير به همراه حسين عليه السلام رفت و از اصحاب صف مقدم كربلا شد. زن زهير خيلي نگران بود كه بالاخره قضيه به كجا مي انجامد؟ تا اين كه به او خبر رسيد حسين و اصحابش همه شهيد شدند و زهير هم به مانند آنها به فيض شهادت نائل آمده است. پيش خودش فكر كرد كه لابد ديگران همه كفن دارند ولي زهير كفن ندارد، پس كفني را به يك غلامي داد تا بدن زهير را كفن نمايد.

وقتي كه آن غلام به قتلگاه رسيد، يك وضعي را ديد كه شرم و حيا كرد، بدن زهير را كفن كند، زيرا كه مي ديد بدن حسين كه آقا و مولاي او به شمار مي آيد همچنان بي كفن بر روي خاك گرم كربلا مانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
چهل سال گناه:

يوسف زهرادر دوران حضرت موسي (ع) در بني اسرائيل قحطي شديدي پيش آمد. مومنين هفتاد مرتبه به استسقاء و طلب باران رفتند، دعايشان مستجاب نشد، يك شب موسي بن عمران به كوه طور رفت و مناجات و گريه زيادي كرد و بعد عرض كرد :

پروردگارا ! اگر مقام و منزلت من در نزد تو بي ارزش شده ، از تو مي خواهم به مقام پيامبري كه وعده دادي در آخرالزمان مبعوث كني ، باران رحمتت را بر ما نازل فرما.

خطاب آمد : اي موسي ! مقام و منزلت تو در نزد ما بي ارزش نشده ، تو در پيش ما وجيه و آبرومندي ، ليكن در ميان شما شخصي است كه مدت چهل سال است آشكارا معصيت مرا مي كند ، اگر او را از ميان خود بيرون كنيد من باران رحمتم را بر شما نازل مي كنم.


موسي (ع) در ميان بني اسرائيل فرياد برآورد : اي كسي كه چهل سال است معصيت پروردگار مي كني ، از ميان ما بيرون رو تا خداوند باران رحمتش را بر ما نازل كند كه به خاطر تو ما را از رحمتش محروم كرده است.

آن مرد عاصي نداي حضرت موسي را كه شنيد ، فهميد او مانع نزول رحمت الهي است ، با خود گفت : چه كنم اگر بمانم خداوند رحمت نمي فرستد ، و اگر از ميان آنها بيرون بروم ، مرا خواهند شناخت و آنگاه رسوا و مفتضح خواهم شد. عرض كرد : الهي مي دانم كه معصيت تو را كردم ، ار روي جهل و ناداني گناه و عصيان كردم ، حال به درگاه با عظمت تو آمده ام در حالي كه از كرده ها و اعمال خود نادم و پشيمانم ، توبه مي كنم ، قبول نما و به خاطر من رحمتت را از اين جماعت منع نكن .

هنوز سخنش تمام نشده بود كه ابري ظاهر شد و باران زيادي باريد.

حضرت موسي (ع) عرض كرد : خداوندا ! تو باران رحمت بر ما نازل كردي با آن كه كسي از ميان ما بيرون نرفت ، خطاب رسيد : اي موسي ! همان كسي كه به خاطر او رحمتم را از شما قطع كردم ، حال به واسطه او براي شما رحمتم را فرو فرستادم . موسي عرض كرد : خدايا آن بنده ات را به من نشان بده ، خطاب آمد : اي موسي ! من او را در حالي كه گناه و معصيت مي كرد رسوا نكردم ، حال كه توبه كرده مفتضح نمايم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
ياد امام زمان عليه السلام:
يوسف زهرايكي ديگر از تكاليف منتظران ، ياد كردن امام عصر عليه السلام ، در همه زمان ها و مكان ها ، در حد مقدور و وسع مي باشد ، به ويژه در ايام و ساعات مخصوص آن حضرت ؛ مثل روز جمعه ، نيمه شعبان ، شب هاي قدر و بعد از نمازهاي يوميه .

بايد به ياد آن حضرت بود و خاطر او را در دل و روح پروراند. اگر ياد او به زبان ممكن است بايد با زبان ، او را ياد كرد و اگر تنها در دل و روح ممكن است و تنها در ذهن و انديشه مي توان به ياد آن حضرت بود ، بايد ياد او را در دل و روح ، و در ذهن و انديشه پروراند و از آن غافل نشد.

بهترين صورت ياد حضرت مهدي عليه السلام ، آن صورتي است كه دل و روح مومن در تسخير ياد آن حضرت بوده و خلاصه ي جان او در ياد آن بزرگوار باشد.


انسان براي اين كه به ياد امام زمان عليه السلام باشد ، احتياج به مراقبه و حفظ و صيانت دل و روح ، و باز داشتن آن ها از غير ، دارد. ياد و ذكر آن حضرت با لسان ، هر قدر بيشتر و با خلوص نيت افزون تري صورت گيرد ، تاثير بيشتري در تحكيم و استواري ياد آن بزرگوار در قلب و روح مومن دارد.

در مواردي ، ذكر و ياد لساني آن حضرت وجوب شرعي دارد كه بر اهل بصيرت و آگاهي مخفي نيست ؛ بايد آن موارد را شناخت و وجوب و لزوم آن را رعايت كرد.

ياد و ذكر آن حضرت در هر حال و صورتي ، ذكر و ياد خداوند متعال است چه به لسان باشد و چه به غير آن.

حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند : همانا ياد و ذكر ما ( اهل بيت ) ياد و ذكر خداست.

در اين جا مناسب است به زمان ها و مكان هاي خاصي كه نسبت به ياد حضرت مهدي عليه السلام در آن ها تاكيد بيشتري شده است ، اشاره كنيم ؛ مانند : شب و روز نيمه شعبان ، شب هاي قدر ، شب و روز عاشورا ، شب و روز جمعه ، روز نوروز ، عصر روزهاي دوشنبه و پنج شنبه كه اعمال به آن حضرت عرض ميشود ، هنگام خواب ، ثلث آخر شب كه آن حضرت مشغول تهجد ، دعا ، گريه و زاري به درگاه خداوند متعال هستند ، هنگام طلوع فجر ، بعد از نماز صبح ، اول ظهر ، بعد از نماز ظهر ، بعد از نماز عصر ، هنگام غروب آفتاب ، روز عرفه ، روزهاي عيد ، مانند : عيد غدير و دو عيد فطر و قربان ، ميلاد معصومين عليهم السلام و ايام شهادت آنها.

مكان هاي خاص و ويژه ياد آن حضرت عبارتند از : مسجد الحرام ، مسجد سهله ، مسجد كوفه ، مسجد جمكران ، سرداب مقدس ، مسجد زيد ، مسجد صعصعه ، صحراي عرفات ، مشاهد مشرفه معصومين عليهم السلام ، به ويژه كربلا ، مجالس و محافل ياد خداوند متعال و ذكر فضايل و مناقب و مصايب اهل بيت عليهم السلام و ... .

ياد امام زمان عليه السلام در اين مكان ها و زمان ها از طريق بزرگداشت و تعظيم آنها و رعايت آداب اعمال مخصوص آنها به دست مي آيد. اگر بخواهيم به راستي به ياد او باشيم ، بايد ببينيم خواسته او چيست ؟ تا خود را صرف خواسته ها و كسب رضايت آن بزرگوار نماييم.

ذكر فضايل حضرت مهدي (ع):

يوسف زهراذكر مناقب و فضايل حضرت مهدي عليه السلام از تكاليف مومن است. روايات اسلامي با بيان استحباب ذكر مناقب و فضايل امامان معصوم عليهم السلام ، به ويژه امام عصر عليه السلام ، مومنان را به ذكر فضايل اهل بيت عليهم السلام ترغيب و تحريص مي نمايند. بي شك ، ذكر مناقب و فضايل آن حضرت ، ذكر معروف و نشر و توسعه آن بوده و مصداق كامل و واقعي دشمني با شيطان است.

امام كاظم عليه السلام مي فرمايند : و همانا دو مومن كه با يكديگر ديدار نموده و خدا را ياد مي كنند ، آن گاه فضل ما اهل بيت را ذكر مي نمايند ، بر صورت ابليس گوشتي باقي نمي ماند ، مگر اين كه آب مي شود تا آن جا كه روح او از شدت دردي كه مي كشد ، به التماس در مي آيد.

امام سجاد عليه السلام مي فرمايند : و اما حق كسي كه به تو نيكي و خوبي نموده است ، آن است كه از او سپاس گزاري كني و كار خوب او را ياد آور شوي و در حق او گفتار و مطلب نيك و خوب را نشر و گسترش دهي.

معرفت و شناخت:

یوسف زهرااز مهم ترین و واجب ترین تکالیف مردم نسبت به امام زمان (عج) تحصیل معرفت و شناخت به آن حضرت است .
روشن است که باید صفات و خصوصیات امامی را که اطاعت از او بر همه کس واجب است ، دانست تا دیگران را با او اشتباه نگرفت و او را از مدعیان مقام و منصب آن حضرت تمیز و تشخیص داد. روایات بسیاری بر وجوب معرفت به امام زمان علیه السلام دلالت دارند.
از ابی عبدالله امام صادق علیه السلام روایت شده است که آن حضرت فرموده اند : رسول خدا (ص) فرموده است :
هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.

امام حسن عسگری علیه السلام فرمودند : زمین از حجت خدا بر خلقش خالی نخواهد ماند و همانا هر کس از دنیا رفت و امام زمان خود را نشناخت به مرگ جاهلیت مرده است . این مطالب حقیقت دارد همان گونه که روز حقیقت دارد. به آن حضرت عرض شد : ای فرزند رسول خدا ! چه کسی بعد از شما حجت و امام است ؟ فرمودند : فرزندم محمد ، امام و حجت خدا بعد از من است ؛ پس هر کس بمیرد و او را نشناسد ، به مرگ جاهلیت مرده است.
بی شک ، مقصود ائمه طاهرین علیهم السلام ، از معرفت واجب در حق امام زمان علیه السلام ، این است که مردم و اهل ایمان امام خود را آن گونه که هست بشناسند ، در حدی که موجبات سعادت دنیا و آخرت آنان فراهم آید و راه شبهات و ضلالت بر ایشان بسته شود . این معرفت و شناخت بر دو گونه است :
اول : معرفت و شناخت شخصیت امام علیه السلام
دوم : معرفت و شناخت شخص امام علیه السلام
باید دانست معرفت شخصیت امام از راه معرفت صفات و خصایص امامت و امام به دست می آید . اگر با مقام امامت و جایگاه آن و با ویژگی ها و صفات و خصایص امامت ، آشنایی حاصل شود ، با شخصیت هر امامی آشنایی حاصل شده است ؛ زیرا همه آنان نور واحدند و به تعبیر خود ائمه هدی علیهم السلام ، اول آنها محمد و اوسط آنها محمد و آخر آنها محمد و همه آنها نور واحد هستند.
باید به فضایل و مناقب امامان علیهم السلام شناخت پیدا کرد ؛ همان فضایل و مناقبی که بسیاری از آنها بین همه امامان علیهم السلام مشترک است . از طرفی باید به فضایل و مناقب خاص و ویژه خود آن حضرت نیز آشنایی و شناخت پیدا نمود تا شناخت انسان به آن حضرت کامل شود.
اما معرفت و شناخت شخص امام علیه السلام ، از طریق آگاهی بر اسم ، لقب ، کنیه ف نسب ، صفات ، خصایص ، فضایل و مناقب شخصی و نیز هر ویژگی زمانی یا مکانی که مربوط به اوست ، به دست می آید.
حداقل و حداکثر این دو شناخت و معرفت نیز قابل بیان است که در اینجا حداقل معرفت به امام زمان علیه السلام ، طی روایتی به طور اختصار بیان خواهد شد.
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
کمترین حد معرفت به امام آن است که امام همسنگ و مساوی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است ، مگر در درجه نبوت . امام ، وارث پیامبر است و همانا اطاعت از او اطاعت از خدا و رسول خدا می باشد و باید در هر امری تسلیم او بود و رد به سوی او نمود و به سخن و فرمان او عمل کرد و باید دانست که امام بعد از رسول الله (ص) ، علی بن ابی طالب است و بعد از او حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و سپس حجة بن الحسن علیهم السلام هستند.
بیان شد که برای معرفت و شناخت شخص امام علیه السلام باید نام و کنیه و لقب و نام پدر او را شناخت و صفات و ویژگی های ظاهری او را به قدر و اندازه کافی دانست . نام امام عصر علیه السلام ، نام حضرت محمد (ص) و کنیه او ، کنیه آن حضرت ، و لقب او مهدی است. بر گونه راست ، خالی سیاه و زیبا دارد . چهره او زیباست و بینی او کشیده و قد او معتدل است.
شناخت ویژگی های مکانی و زمانی امام زمان علیه السلام و احوال ، افعال و اقوال او جزئی از شناخت شخص امام است ؛ به عنوان مثال ، دانستن این که برای ظهور حضرت مهدی علیه السلام پنج علامت حتمی خواهد بود و آن حضرت وقتی ظهور می نمایند که زمین پر از جور و ستم شده باشد و قبل از قیام او ، ظهور صداهای آسمانی و یا صورت دستی در ماه و ظهور حجر موسی (ع) و عصای او در دست آن حضرت و ... خواهد بود ( برای اطلاع از علائم ظهور به بخش نشانه های ظهور مراجعه فرمایید ) که جزئی از شناخت شخص امام علیه السلام است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 
پندهاي صلوات
يوسف زهراصلوات بهترين هديه از طرف خداوند براي انسان است.

صلوات تحفه بهشت است.

صلوات روح را جلا مي دهد.

صلوات عطري است كه دهان انسان را خوشبو مي كند.

صلوات نوري در بهشت است.

صلوات نور پل صراط است.

صلوات شفيع انسان است.

صلوات ذكر الهي است.

صلوات موجب كمال نماز مي شود.

صلوات موجب كمال دعا و استجابت آن مي شود.

صلوات موجب تقرب انسان است.

صلوات رمز ديدن پيامبر در خواب است.

صلوات سپري در مقابل آتش جهنم است.

صلوات انيس انسان در عالم برزخ و قيامت است.

صلوات جواز ورود انسان به بهشت است.

صلوات انسان را در سه عالم بيمه مي كند.

صلوات از جانب خداوند رحمت است و از سوي فرشتگان پاك كردن گناهان و از طرف مردم دعا است.

صلوات برترين عمل در روز قيامت است.

صلوات سنگين ترين چيزي است كه در قيامت بر ميزان عرضه مي شود.

صلوات محبوبترين عمل است.

صلوات آتش جهنم را خاموش مي كند.

صلوات زينت نماز است.

صلوات گناهان را از بين مي برد.

صلوات فقر و نفاق را از بين مي برد.

صلوات بهترين داروي معنوي است.

معناي صلوات:

 
يوسف زهراصلوات در لغت به معناي دعاست و نماز را به جهت شامل بودن بر دعا ، صلاة‌ مي گويند.

 

در حال حاضر در عرف مردم ، صلوات را بر دو چيز اصلاق مي كنند : يكي ، درود و دعايي است خاص كه مضمونش استدعاي رفعت درجه و ازدياد قرب حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم است .

معناي دوم صلوات ، نماز است.

بعضي صلوات از سوي حق تعالي را پنج معني كرده اند : رحمت ، مغفرت ، ثناء ، تذكيه و كرامت.

بعضي از علماي علم حروف ، مي گويند : صلوات ، مركب است ، به شرح زير:

« صاد » صلوات از صمد است كه از اسماء خداوند است.

« لام » صلوات از لطيف است كه از اسماء خداوند است.

« واو » صلوات از واحد است كه از اسماء خداوند است.

« هاء » صلوات از هادي است كه از اسماء خداوند است.

بعضي مي گويند : صلوات يعني تسليم شدن ، يعني تسليم نمايد خود را به كسي كه خدا او را وصي و خليف خود گردانيده است.

محمد يعني بسيار ستودن و بسيار ستايش كردن.

سزاوار است كه محمد را بسيار ستايند ، يعني به هر ستايشي ستوده شود ؛ و لذا اسم محمد به صلوات اختصاص داده شده و بعضي ها گفته اند كه محمد و احمد مشتق از حمد است و حميد يعني حامد ، يعني ستاينده و معناي محمود يعني ستوده . خدا دو اسم مبارك حامد و محمود را اختصاص داده به حضرت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در مقام ستودن حق تعالي ، احمد است ، يعني از همه كس بيشتر ستايش گر خداست و در مقام ستوده شدن محمد است ، يعني بيشتر از همه كس ستايش كرده شده است.

فوايد صلوات:

يوسف زهرا1- رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : در مقابل صد صلوات ، خدا صد حاجت را برآورده كند.

2- با صداي بلند صلوات فرستادن ، نفاق را برطرف مي سازد.

3- صلوات فرستادن موجب پاكيزه شدن عمل هاست.

4- هر كس يك مرتبه صلوات بفرستد ، خدا در عافيت را بر او مي گشايد.

5- صلوات فرستادن فقر را برطرف مي نمايد.

6- هر گاه چيزي از ياد انسان برود و آدمي آن را فراموش كند ، صلوات موجب مي شود آن را به خاطر آيد.

7- صلوات ، دشمن ديرين و هميشه در كمين يعني ابليس را ذليل و خوار نمايد.


8- هر كه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم صلوات بفرستد ، خدا و ملائكه بر او صلوات مي فرستند.

9- صلوات فرستادن انسان را شبيه ملائكه مي نمايد و از رحمتي كه ملائكه در آن غرق هستند به او سهمي مي رسد.

10- انسان با رتبه و مقام صلوات به مقام خليلي مي رسد ؛ چنان كه ابراهيم (ع) به بركت صلوات به مقام خليلي نائل آمد.

11- سزاوارترين و نزديكترين مردم در روز قيامت به رسول خدا كسي است كه در دنيا بر آن حضرت بيشتر صلوات فرستاده باشد.

12- رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت علي عليه السلام فرمود : هر كس به من صلوات بفرستد شفاعت من بر او واجب مي شود.

13- حضرت رضا عليه السلام فرمود : هر كس قادر بر كفاره گناهان خود نباشد صلوات بسيار بفرستد كه صلوات بر محمد و آل محمد گناهان را مي ريزاند.

14- اميرالمومنان علي عليه السلام فرمود : صلوات فرستادن در محو كردن گناهان شديدتر است از فرو نشانيدن آتش توسط آب.

يك صلوات برابر با ده هزار صلوات:

يوسف زهراشخصي نزد سلطان محمود سبكتكين رفت و گفت : مدتي بود كه مي خواستم رسول خدا صلي الله عليه و آْله و سلم را در خواب ببينم و غم خود را برايش بازگو كنم كه سعادت مساعدت نمود و در شب گذشته به اين دولت رسيدم و جمال با كمال آن حضرت را در خواب ديدم و گفتم : يا رسول الله ، هزار درهم قرض دارم و بر اداي آن قادر نيستم ، مي ترسم كه اجل برسد و آن بدهي در گردن من باقي بماند ؛

آن حضرت فرمود : برو نزد محمود سبكتكين و آن مبلغ را از او بستان ؛

عرض كردم : شايد از من باور نكند و نشان طلبد.

 فرمود : به او بگو به آن نشان كه در اول شب ، سي هزار مرتبه بر من صلوات مي فرستد و در آخر شب ، سي هزار مرتبه ديگر بر من صلوات مي فرستد ؛


سلطان محمود از شنيدن اين خواب به گريه آمد و تصديق كرد و قرض او را ادا كرد و هزار درهم ديگر نيز به او بخشيد ؛ اصرافيان سلطان تعجب كردند و گفتند : اي سلطان ، حرف هاي اين مرد را چگونه تصديق مي كني و حال آن كه ما در اول شب و آخر شب با تو هستيم و نمي بينيم كه به فرستادن صلوات مشغول باشي و اگر كسي در تمام اوقات شبانه روز به فرستادن صلوات مشغول باشد ، نمي تواند كه شصت هزار صلوات بفرستد.

سلطان محمود گفت : من از علما شنيده ام كه هر كه يك بار اين صلوات را بفرستد گويا چنان است كه ده هزار مرتبه صلوات فرستاده است و من در اول شب سه مرتبه و در آخر شب نيز سه مرتبه اين صلوات را مي خوانم . پس اين شخص كه پيغام آن حضرت را آورده درست و راست مي گويد و اين گريه من از شادي است . اين صلوات چنين است:

اللهُمَّ صَلِّ عَلي سَيِّدِنا وَ نَبيِّنا مُحَمَّدٍ وَ آلِه ، مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوانِ


وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ وَ كَرَّ الْجَديدانِ وَ الْتَقْبَلَ الْفَرْقَدان


وَ بَلِّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَيْتِهِ مِنِّي التَّحيَّةَ وَ السَّلامَ

خدايا ، درود فرست بر مولاي ما و پيامبر ما محمد و خاندانش ، تا آن گاه كه روز و شب مي آيند و مي روند ، و بامداد و شامگاه پي در پي مي شوند ، و روزان و شبان به دنبال هم مي رسند و آن دو ستاره قطبي بزرگ و كوچك روي مي آورند ؛ و روان او و خاندانش را از سوي من درود و سلام برسان.

صلوات ياري رسان، حتي در آتش جهنم:

يوسف زهراشيخ مفيد، شيخ صدوق و شيخ طوسي به سندهاي مختلف و به عبارات نزديك به يكديگر، از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه اگر در جهنم نيز از خدا تقاضاي كمك شود و گفته شود: خدايا ! بحق محمد و اهل بيت آن حضرت (صلوات الله عليهم و اجمعين) كه بر او رحم نمايد، پس از جانب خدا وحي مي رسد به جبرئيل عليه السلام كه فرود رود به سوي بنده من و او را بيرون آور.

پس جبرئيل مي گويد: اي پروردگار ! چگونه براي من ميسر است كه داخل در آتش شوم، خطاب رسد كه من آتش را امر نموده ام كه بر تو سرد و سلامت باشد. عرض مي كند: آن بنده كجاست؟ مي فرمايد: در چاهي است از سجين ( آتش جهنم ).

پس جبرئيل نزد آن بنده مي آيد و مي بيند كه آن بنده قدمش بسته است. پس بيرون مي آورد او را.خدا به آن بنده خطاب مي كند كه اي بنده من، چقدر بود مكث تو در آتش. آن بنده مي گويد: نمي دانم. خطاب مي رسد كه به عزت و جلال خودم قسم كه اگر تو به آن نحو از من تقاضا نمي كردي هر آينه خواري تو در آتش به طول مي انجاميد و لكن من بر خود لازم گردانيده ام كه هر كه از من تقاضاي كمك نمايد به حق محمد و اهل بيت او ، گناه او را كه در ميان من و اوست بيامرزم و امروز تو را آمرزيدم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  | 

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود :

هر كس از روي صدق شهادت را طلب كند، خداوند به او ثواب آن را عطا خواهد كرد، هر چند به شهادت

نرسد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط علی کرمی  |